.:: بهاریه دوم ::.
چهل سالگی مرزی است بین گذشته و آینده. برای من این چنین می نماید. رو به سرازیری. همه دور و بری ها این شتاب را می بینند.برای نزدیک ترها، حتی این سرعت ، نگران کننده است. اینجا روزگار سریع می گذرد. گاهی اکر پابپای این گذران نشوم، کلاهم حسابی پس معرکه است. اما یکوقت، بواسطه تلنگری مثل تحویل سال، هست و نیست خودم را می ریزم روبرویم و می نشینم به حساب و کتاب. و محکمه ای راه می افتد به قامت چهل سال زندگی، و عقل و وجدان و آگاهی و توقع و آرزو و شکست و پیروزی و بالا و پائین شدن ها ، و افتادن و برخاستن ها و خوبی ها و بدی ها. و همه چیز به جانم می افتد. و هر سال نشسته ام به برآورد آنچه گذشت و طراحی آنچه که باید.
امسال اما از جنس دیگر است. چهل ساله می شوم و دلم برای خودم می سوزد. بسیار. و شروع می کنم قالب های مختلفی پیدا کردن و زندگی ام را از دهسال پیش می ریزم توی این قالبها. و فکر می کنم چگونه می شد اگر مثلا چنین میکردم و چنان نمی کردم. چنان بودم و چنین نبودم. آدمها عموما این تصور را دارند. اینکه بهتر از این باشند که هستند. اما من دلم از جای دیگر می سوزد. از اینکه این همه وقت، از یک امر طبیعی، آسان و بدیهی ، بیگانه و محروم بوده ام. دلم می سوزد. از درک این اندوه که در مجموع چهل سالگی ام، چند سالی بیشتر ، از آن خود نبوده ام. بواقع چند سالی بیش زندگی نکرده ام.
و حالا، نگاه می کنم به پلاک برنزی ام ، که سالهای سال برای دریافت اش ، شب و روزم را تباه کردم. و مسخره ام می آید. و حالا نگاه می کنم به کتابهایم که سالهای سال برای خواندنشان ، شب و روزم را تباه کردم. و مسخره ام می آید. و حالا نگاه می کنم به چهره ام که سالهای سال برای شکستنش، شب و روزم را تباه کردم. و مسخره ام می آید.
و هیهات. اگر به ده سال پیش باز می گشتم، حتما راه دیگری را می رفتم. و حالا لابد قهقهه مستانم بود. افسوس نمی خورم. حتما دلم پر است. چرا باید همیشه همان طور زندگی کنم که توقعات دور و برم می خواهد. که اسم و عنوانم اجبار می کند. که عادتهای مکررم تفهیم می کنند. بگذار بعد از این را به راه دلم بروم. و دلم غش می رود از این حس خجسته که ناگهان در روز تحویل سال 1382 در شمالی ترین نقطه هلند، کشف می کنم.
از جا می پرم. خودم را سخت در آغوش می گیرم. و ماهی های قرمز توی تنگ حتما شهادت می دهند. زندگی ، جدیدترین کشف من است.
.:: بهاريه ::.
بهاريه نوشتن، عموما كار شعراي گرانقدر است. من البته شاعر نيستم. اما در پاسخ آن همه محبتي كه دوستان ناديده، در طي روزها و هفته هاي گذشته ، در حق اين كوچك روا داشتند، خواستم تا بهاريه اي به نثر بنويسم. اگر نشد آنچه كه بايد، ببخشاييد.
درست يكي دو روز قبل از تحويل سال ، خبردار مي شوم كه عيد مي آيد. كمي عدس سبز مي كنم، و تصميم مي گيرم سفره هفت سين را هر طور كه هست، راه بياندازم. سنجد گيرم نمي آيد. جايش يك سين ديگر مي گذارم و شب تحويل سال مي نشينم روبروي تلويزيون و منتظر سال نو مي شوم. يك ليست كوتاه از دوستان تهيه مي كنم. و يك ليست بلندتر از دشمنانم. بعد براي دوستانم آرزوي سلامتي و خوشي و سربلندي مي كنم. و براي دشمنانم نيز، دعاي شر و شكست و بدبختي مي خوانم. بعد مي نشينم به مرور خاطراتم ازعيد سال پيش. و همينطور سالهاي پيشتر. و متوجه مي شوم كه درست از ده سال پيش به اين طرف، هيچ خاطره ماندگاري از نوروز بيادم نمانده است. قبل از ان را بياد مي آورم. شايد چون ايران بوده ام. و عيد، حال و هواي واقعي خودش را داشته است. و اينجا اما خودم بوده ام و خودم. و دوستاني كه پس از مدتها براي تبريك سال نو زنگ مي زنند. در شهر محل زندگي ام دوست و آشناي ايراني ندارم. با خودم قرار مي گذارم يكي دوتاي شان را از حوالي نزديك دعوت كنم و برايشان شام عيد بپزم. آدم بي زن، نفرين شده خدايي ست. اما زني مثل ساندرا هم، البته نمي تواند ماهي پلو بسازد. مينو هم حتما امسال از خيرش مي گذرد. شوهر آدم كه هلندي باشد، آنقدر بايد براي چند و چون باقله و شويد و ماهي و ادويه، توضيح بدهد كه مزه اش از دهن مي افتد. فروزان خانم لابد سنگ تمام مي گذارد. نخير. خانم از كنسرت اوبرهاوزن نمي گذرد.
بايد سعي كنم فكر جورج بوش لعنتي را نكنم. صدام بي شرف را از كله ام بيندازم بيرون. سايت هاي خبري را نگاه نكنم. و مثل آدم سالم را تحويل كنم! مي شود؟
تبريك عيد، با اي مايل، اس ام اس و كارت هاي ديجيتالي مي رسد. بن كه هلندي است، كارت تبريك مي فرستد. مي شود گذاشت بالاي مونيتور. سعي ميكنم تا آنجا كه مقدور باشد جواب دوستان را تلفني بدهم.
- اين چه مسخره بازيه در آوردين؟ از سال ديگه سفره عيدتونم ديجيتالي كنين ديگه.
- تبريكات صميمانه مرا بپذيريد فروزان خانم. پستانهايتان را عمل كرديد؟
- بهمن جان خوب كردي تماس گرفتي. اسمت را از ليست دشمنان خارج مي كنم.
- آه مينو. مينوي همآغوشي هاي گرانسنگ. مينوي چلوهاي معطر. مرا به خانه ات ببر.
- چطوري آقا رضاي پناهجو. فردا شام مهمان بنده اي. باشد؟
- تانك يو مستر بن. ايت واز وري نايس.
- راس مي گي؟ زن پيدا كرده اي؟ براي من؟ محبت داري رفيق. باشد براي خودت.
شايد همه اينطور باشند. كه بنشينند و سالي كه گذشت را مرور كنند . و براي سال جديدشان طرح و نقشه بريزند.البته برنامه هاي من بر اساس سال ميلادي طرح شده اند، كه سه ماهش گذشته است . اما باز هم ناگزير از سبك و سنگين كردن روزگار مي شوم. و ناگهان يك كشف بزرگ مي كنم.
شما را به بزرگي خودتان بقيه را در قسمت دوم بهاريه بخوانيد. حالمان چندان خوش نيست.