حاشيه
از مجموعه در باره آگاهي
وكلاي هوشمند
سيستم قضائي، با حضور وكلاي هوشمند، كارائي نخواهد داشت. در بسياري از قوانين جزائي دادگاه قادر به محكوميت متهم نيست. چنانچه دلايل منطقي براي شك در وقوع جرم، ارائه شود. يك وكيل هوشمند، همواره قادر به خلق اين دلايل خواهد بود. حتي اگر همه گونه مداركي بر عليه متهم وجود داشته باشد. اين دلايل ممكن است از سوي سيستم قضائي رد شوند. وكيل اما مجددا دلايل جديدي مي آفريند.آفرينش اين دلايل عموما خيلي آسان تر از رد آن هاست.
عموميت جنايت
هر روزه در گوشه و كنار جهان، جنايات بيشماري اتفاق مي افتد. در هر دقيقه شايد جان انساني به دست ديگري گرفته شود. ما اين اخبار دردناك را مي شنويم و از كنار آنها مي گذريم.گوئي اين جنايت ها جزئي از زندگي عادي ما شده اند. اما فراموش نكنيم كه عادي شدن يك جنايت يعني عمومي شدن آن. به هوش باشيم. مردي كه چند روز پيش در ايران، سر دختر چهار ساله اش را بريد، ممكن است همسايه شما، برادر شما، همسر شما، و يا خود شما باشيد. بي تفاوت از كنار آنها نگذريد.
بردگي مثبت
كلماتي مانند برده، اسير، وابسته، عموما بار منفي دارند. اما براستي چه اشكالي دارد كه ما يك برده مثبت باشيم؟
بسياري از ما انسانها، بظور خودآگاه بردگان مثبت عقايد، ايده ها و ارزش هاي سيستم هاي مذهبي يا اجتماعي هستيم. و اتفاقا يك زندگي ارزشمند و هدف دار نيز ظي مي كنيم. چرا ما بايد ارزش هاي خود را خلق كنيم. در حاليكه ارزش هاي بهتر و كامل تري براي پذيرفتن وجود دارند؟
عدالت اجتماعي
گاهي ما درك نمي كنيم كه تا چه حد، فرهنگ حاكم ما را با شعارها و اصول خود به يك بنده تبديل كرده است. شعار عدالت اجتماعي، پوششي براي بسياري از اعمالي مي باشد كه گاه دقيقا ضد عدالت اجتماعي هستند. ما بردگان دمكراسي هستيم. زيرا حتي فكر نمي كنيم كه مي توان بهتر از اين نيز داشت. در مقايسه با استبداد ، دمكراسي عالي است. اما در مقايسه با بهتر از اين، دمكراسي ضعيف است.
آهوان
فصل اول- تابلوي دوم
××××××
پيرمرد گفت: تو چطور مردي؟
جوان گفت: من كه نمردم. مرا كشتند.
پيرمرد سرش را با افسوس تكان داد:
- آهان. مي شنيدم كه آن زن سبز چشم مي گفت يوسف شهيدم.
و بعد سراپاي جوان را نگاه كرد:
- اما زخم بر تنت نمي بينم. خوني نيستي.
جوان رفت بالاي سر جنازه. دست برد روي پيشاني اش و آه كشيد:
- من دق مرگ شدم.
پيرمرد كتابش را بست و آمد جلوتر:
- نمي دانستم كه آدمي از غصه و رنج هم شهيد مي شود.
جوان گفت:
- چرا مي شود. آدم با رنج كشته مي شود. با غصه شهيد مي شود. چرا نشود.
و خم شد و چشمان جنازه را بوسيد.
پيرمرد پا پس گذاشت. كتاب را باز گرد و خواند:
- و جائهم رجلا من اقصي نحبه ....
جوان سر بلند كرد. چشمانش خيس اشك بود. گفت:
- يوسف را بخوان.
×××××××
تمام باغ، چراغان بود.
مهمان ها دسته دسته مي آمدند، و پشت ميزهايي كه رويشان ميوه و شيريني چيده بودند مي نشستند. خاله اشرف آرام نداشت. تند و تند به نوكرها فرمان مي داد، و دم به ساعت سراغ شوهرش آقا مرتضي را مي گرفت.
- يوسف. يوسف جان؟
- ها چيه؟ من اينجام خاله.
- اين مرتيكه نكبت كجاس آخه؟ تو نديديش؟
- نه خاله. برم پيداش كنم؟
- آره قربونت. برو عزيزم.
و من كه مي دانستم آقا مرتضي كجاست، مي رفتم دوري توي ساختمان مي زدم و برمي گشتم.
- پيداش نمي كنم خاله.
- ديدي؟ باز مي خواد آبروريزي كنه. چشاشو در مي آرم.
و من باز مي رفتم و اين بار به آقا مرتضي پيغام مي دادم:
- آقا مرتضي. پيدا شو ديگه.
آقا مرتضي نشسته بود ته باغ، توي يكي از آلاچيق هاي كنار استخر، و با شهلا خانم ترياك مي كشيدند.
- حالا حالاها زوده يوسف جان.
و هر دو مي خندند. خوشم نمي آيد.
- پيدات كنه، چشاتو در مي آره.
آقا مرتضي دمغ مي شود:
- برو بگو رفته بوده چيزميز بخره. الان مي آم.
و بعد تشر مي زند به شهلا خانم:
- لفتش نده ديگه. جمع كن بساطو.
من مي روم و كنار استخر مي ايستم. انعكاس رديف چراغ ها بر سطح تيره آب افتاده است. و نسيم آرام يك شب بهاري، نقطه هاي نور را مي لرزاند. بعد هيكل معكوس شهلا خانم را مي بينم كه به سرعت مي رود تا خودش را قاطي مهمان ها كند. و هيكل آقا مرتضي كه پشت سرم ايستاده است.
- بريم
- بريم.
كنار هم راه مي افتيم. آقا مرتضي به دست و صورتش ادكلن مي زند.
- حاجي آقا تشريف نياوردن؟
- نه هنوز.
آقا مرتضي و حاج آقا، كارد و پنير بودند. از سالهاي سال پيش حاج آقا ممنوع كرده بود كسي از اهل فاميل با آقا مرتضي محشور نشود. و از آن موقع به بعد، آقا مرتضي شده بود تف سربالاي قوم و خويش. چون اهل عرق خوري بود، و ترياك مي كشيد، و زن بازي مي كرد. و همه اينها را هم علني انجام مي داد.
- اين شهلا خانم همونه كه خواننده س؟
- آره. خوب تيكه ايه نه؟
- آره
- طاقت بيار . بزرگتر كه شدي خودم يه خوشگل ترش رو واست جور ميكنم.
- من هيفده سالمه آقا مرتضي.
- باشه. هيجده سالت كه شد.
مي رسيم به محوطه كنار ساختمان كه ميزها را چيده اند.
- ولي من فقط اعظم رو مي خوام.
آقا مرتضي مي ايستد. قد كوتاهش زير نور شديد چراغها بلندتر شده است. نگاهم ميكند و با افسوس و تحسر سر تكان ميدهد. بعد انگشت اشاره اش رامي برد به طرف گردنش و دو سه بار حركت مي دهد.
- فنا شدي جوان. فنا.
و راه مي افتد به سوي مهمانها كه حالا همگي سرپا ايستاده اند.
حاج آقا مي آيد. با چهار پسرش در چپ و راست.
××××××
ادامه دارد