.:: World Press Photo 2002 .:: چهل و ششمين دوره انتخاب بهترين عكس هاي خبري جهان، روز جمعه چهاردهم فوريه در شهر آمستردام برگزار شد. هيئت داوران از ميان 53.597 عكس از 3913 عكاس 118 كشور مختلف جهان، جايزه مقام اول خود را به عكاس ارمني Eric Grigorian ( اريك گريگوريان) ، بخاطر يك عكس سياه و سفيد از صحنه زلزله شمال غربي ايران ، اختصاص داد.
در عكس كودك گرياني را مي بينيد كه شلوار پدرش را بر سينه مي فشارد. پدر اين كودك لحظاتي بعد به خاك سپرده مي شود.
براي مشاهده بقيه عكس هاي برنده در بخش هاي مختلف به اين آدرس مراجعه كنيد.
- درد من يكي دوتا نيست. قد عالمي ست.
اين را اعظم مي گويد. و سرش را در همان حال، آرام تكيه مي دهد به سقف ماشين. مي خواهم دست ببرم و بگذارم روي سرش. نمي توانم. فقط زل مي زنم توي چشمهاي سبزش كه مثل زمرد مي درخشند. و پيش از آنكه بي طاقت شوم، رويم را برمي گردانم. بغضم را نمي فهمد.
- تو هم همين طوري. نه؟
مي توانم نه بگويم. اما دلم سوخته است. براي خودم. و براي اعظم.
- آره. شايدم بدتر.
اين بار خشم و اندوهم را مي گيرد. خودش را جابجا مي كند. و تكيه مي دهد به ماشين.
- اين زن خوبي نيست. نه؟ مجبورت كردن؟
- مجبور؟ نه.
- قسمت بوده لابد. چي بگم.
پوزخند مي زنم:
- قسمت چي؟ قسمت باباي تو بود. لجاجت من بود.
و با سر اشاره مي كنم به در بيمارستان. مي آمدند. شوهر او. و زن من.
اعظم چشمهايش را پاك مي كند. من در ماشين را باز مي كنم.
××××××××
حاجي نمازش را به عمد طول مي داد. مي دانستم همانطور كه روبروي جانماز نشسته است، تمام حركت ها و اشاره هاي اهل خانه را مي بيند. مي داند كه من درست پشت سرش نشسته ام. و دكتر هم چند متر آن طرفتر، زير قاليچه ابريشمي كه به ديوار آويزان است، نشسته است. مي دانست كه هر دوي مان، گاه به گاه، و با شيوه اي ابلهانه به همديگر نگاه مي كنيم و دستهايمان را به علامت احترام روي سينه مي گذاريم.
دكتر اما نمي دانست كه حاجي همه چيز را مي بيند. يك سالي بيشتر از وصلتش با خانواده نمي گذشت، و اين اولين سفرش به تهران بود. اما انگار اعظم حالي اش كرده بود كه موقع نماز حاجي، تمام اهل خانه بايد در سكوت مطلق با هم حرف بزنند. حتي الامكان تكان نخورند. و اگر مجبور بودند در اطاق حاجي باشند، آرامتر نفس بكشند.
- قبول باشه حاج آقا.
- قبول باشه حاج آقا.
حاجي برگشته بود و به ما نگاه مي كرد. با همان چشمان نافذ و شكافنده اي كه به نظر من هيچ آدمي طاقت و توان نداشت در آنها نگاه كند.
- من برم چايي بيارم.
و نيم خيز مي شوم. دكتر هم. اما من زودتر رسيده ام به در اطاق. و با سرعت خودم را مي رسانم به آشپزخانه. استكان ها را مي چينم توي سيني، و در همان حال، فضاي خانه ناگهان زنده مي شود. زن ها از هر طرف پيدا مي شوند. و صداي گفتگو و خنده و استكان و بشقاب، همه جا را پر مي كند. خاله اشرف مي آيد توي اشپزخانه. و پشت سرش اعظم مي آيد. خاله اخم مي كند و نگاه مي اندازد به من. مي روم كنار پنجره و سيگاري روشن مي كنم.
- حاجي نبينه سيگار مي كشي.
چيزي نمي گويم. خاله اشرف شروع مي كند به چايي ريختن
- بعد از شام مي ريم خونه ما. باشه؟
بر مي گردم و به اعظم نگاه مي كنم. آشكارا اخم كرده است.
- باشه.
سيني چاي را برمي دارم و راه مي افتم. زن حاجي و زن خودم را مي بينم كه نشسته اند و اختلاط مي كنند. حواسم را جمع مي كنم به سيني. از كنارشان مي گذرم.
××××××××
- ...
مارتين : الو؟
من: الو؟
مارتين: سلام... من مارتين هست.
من: هاي... مارتين. چطور هست؟!
مارتين: خيلي خيلي خوب هست. شما خيلي خوب هست؟
من: بله. متشكرم. چه عجب به ما زنگ زد؟
مارتين: چي عجب هست. شما ناراحت شد؟
من: نه عزيزم. شما كار خوب كرد.
مارتين: آهان. من دوست داشت شما را ملاقات كرد.
من: بسيار خوب است. من براي شما وقت داشت.
مارتين: پس خوب است براي پنجشنبه؟
من: نه عزيزم. من كار دارم. جمعه خوب است.
مارتين: اوه. شما كار پيدا كرد.
من: نه جانم. من ملاقات ديگر داشت.
مارتين: براي يك هفته ديگر خوب است؟
من: بله. چه روز آمد؟
مارتين: جمعه ديگر آمد.
من: باشد. حتما با خانم آمد.
مارتين: بله. حتما با خانم آمد.
من: خوب است. خانم شما زيبا وخوب هست.
مارتين: حتما. خيلي خوب و قشنگ.
من: خيلي خوب به شما فارسي ياد داد.
مارتين: بله. فارسي مال من خوب هست؟
من: بله. فارسي مال من چطور؟
مارتين: براي شما هم خوب است.
من: متشكرم. پس تا جمعه.
مارتين: بله. اميدوارم تا جمعه.
؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟