آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Thursday, February 06, 2003
 
.:: حاشيه ::.


× از وقتي نادي رفته است، من هم دل و دماغ نوشتن ندارم. هي منتظر هستم كي مي شود چهاردهم فوريه. انگار قرار است دنيا در اين روز جا بجا شود. چه خودپسندي غريبي.
×× ولتر فرموده است: من با هر جمله اي كه ميگويي مخالفم. اما حاضرم جانم را بدهم تا تو بتواني حرف بزني.
من اين گفته را بارها با دقت خوانده ام. و هر بار فقط به يك نتيجه رسيده ام. من بايد خيلي احمق باشم كه جانم را بدهم تا دشمن من حرف بزند. ابدا.
××× دزد خانه ام را زده است. مقداري پول برده است. و چند خودنويس گرانبها. و لابد چيزهاي ديگري كه هنوز متوجه غيبت شان نشده ام. البته كه آشناست. از كل پول به مقداري قناعت فرموده، و ارزش خودنويس ها را هم ميدانسته است. اما آدم حسابي جاي خودنويس ها پولش را مي بردي كه نه زحمت فروشش را داشتي ، نه دل ما را مي سوزاندي.
×××× در سايت حادثه خواندم كه مادري پس از طلاق بچه چند روزه اش را سپرده است به پرورشگاه. چون نه پدر بچه را خواسته است، نه مادر. فكر كردم پدر خوانده اين بچه بشوم. خرجش را بدهم. بچه هم پيش مادرش بماند. به حساب ريا نگذاريد. اگر پيدايش كنم، مي شود بچه ششم.هر كه راهي مي داند، اطلاع بدهد. ممنون هستم.
××××× به دوست و آشنا بشارت داديم كه منبعد مجاني بي مجاني. هر كه مشاوره خواست ساعتي 150 يورو، تقديم بفرمايد.
وقتي از ملت پول نمي گيري، هم بي سواد مي شوي. هم ريگي به كفش داري. هم چيزي بدهكار هستي.
وقتي از ملت پول بگيري، هم با سواد مي شوي. هم ريگي به كفش نداري. هم چيزي طلبكار هستي.


Monday, February 03, 2003
 
.:: هوايي آخر ::.
شما را دشمناني بايد، كه ارزش دشمني را داشته باشند. نيچه





مي گويم: اين قدر كلمات را شكنجه نده. حرفت را بزن.
نادي اما، ياراي گفتن ندارد. يا نمي خواهد، آنچه را كه تمام روزها و شبهاي گذشته، فكر و روحش را به خود گرفته است، باز گو كند.
- چي بگم؟
كنترل را برميدارد ، و بي هدف كانالهاي تلويزيون را عوض مي كند. بعد روي يكي از كانالهاي هلندي مي ايستد.
- اين سريال رو مي بيني؟ خيلي قشنگه.
- نه عزيزم. ميدوني كه من اهل تلويزيون نيستم.
- آره ميدونم. با خونه جديدت چطوري؟
- خوبه. فعلا كه سرگرم خريدن و چيدن هستم. تو چطور.
پوزخند مي زند:
- سرشت من زير هيچ سقفي تاب نمي آورد.
بعد آه مي كشد. سيگاري روشن مي كنم. و براي او هم.
- ول كن بابا. قرار نيست كه من و تو دنيا رو عوض كنيم. هست؟
با اخم نگاهم مي كند.
- من نمي تونم. تمام دلم شكسته است.
پا مي شود. مي رود كنار پنجره مي ايستد، و به برف نگاه مي كند. و به درخت بلندي كه هميشه مواظب تغيير و تحول اش بوده است.
- من آرزوي انسان دارم.
بر ميگردد و نگاهم مي كند. اين بار با لبخند.
---------------------------------------------
برف را دوست دارم. وقتي كه پشت پنجره مي بارد. وقتي كه هيچ دغدغه اي نداشته باشم، به جز سنگيني بار برف بر شاخه هاي يك درخت آشنا.
- دريغا. من درد عالمي به سينه دارم.
و سالهاي سال است كه منتظر هستم. در انتظار آن واقعه عظيم. آن اتفاق بزرگ كه بيايد، زندگي ام را زير و رو كند. اين آرامش مرا مي ترساند. از آنكه زندگي ام هميشه بر امواج بوده است. تاب و توان سكون را ندارم. بايد بدوم. بايد بدوم با سرعت زياد. بايد عصاره زمان را بگيرم. چيزي نمانده است ديگر. چند روز ديگر، در آستانه چهل سالگي ايستاده ام. و بعد بايد بدوم. با سرعت مدام. رو به پايين.
- آرام بگير عزيزم. آرام بگير.
- نمي شود ساني. من مرد رفتنم. نمي شود.
- نمي دانم. من پاي حادثه نيستم.
- مي دانم. حيف مي شوي. حيف است.
- پس مي روي.
- مي روم. هان.
- صبر كنم برايت؟
- نه. صبر نكن. من به پشت سر نگاه نمي كنم.
- باشد خدا نگهدار.
- شاد زي ساني. شاد زي.
-------------------------------------

 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002