مي گويم: اين قدر كلمات را شكنجه نده. حرفت را بزن.
نادي اما، ياراي گفتن ندارد. يا نمي خواهد، آنچه را كه تمام روزها و شبهاي گذشته، فكر و روحش را به خود گرفته است، باز گو كند.
- چي بگم؟
كنترل را برميدارد ، و بي هدف كانالهاي تلويزيون را عوض مي كند. بعد روي يكي از كانالهاي هلندي مي ايستد.
- اين سريال رو مي بيني؟ خيلي قشنگه.
- نه عزيزم. ميدوني كه من اهل تلويزيون نيستم.
- آره ميدونم. با خونه جديدت چطوري؟
- خوبه. فعلا كه سرگرم خريدن و چيدن هستم. تو چطور.
پوزخند مي زند:
- سرشت من زير هيچ سقفي تاب نمي آورد.
بعد آه مي كشد. سيگاري روشن مي كنم. و براي او هم.
- ول كن بابا. قرار نيست كه من و تو دنيا رو عوض كنيم. هست؟
با اخم نگاهم مي كند.
- من نمي تونم. تمام دلم شكسته است.
پا مي شود. مي رود كنار پنجره مي ايستد، و به برف نگاه مي كند. و به درخت بلندي كه هميشه مواظب تغيير و تحول اش بوده است.
- من آرزوي انسان دارم.
بر ميگردد و نگاهم مي كند. اين بار با لبخند.
---------------------------------------------
برف را دوست دارم. وقتي كه پشت پنجره مي بارد. وقتي كه هيچ دغدغه اي نداشته باشم، به جز سنگيني بار برف بر شاخه هاي يك درخت آشنا.
- دريغا. من درد عالمي به سينه دارم.
و سالهاي سال است كه منتظر هستم. در انتظار آن واقعه عظيم. آن اتفاق بزرگ كه بيايد، زندگي ام را زير و رو كند. اين آرامش مرا مي ترساند. از آنكه زندگي ام هميشه بر امواج بوده است. تاب و توان سكون را ندارم. بايد بدوم. بايد بدوم با سرعت زياد. بايد عصاره زمان را بگيرم. چيزي نمانده است ديگر. چند روز ديگر، در آستانه چهل سالگي ايستاده ام. و بعد بايد بدوم. با سرعت مدام. رو به پايين.
- آرام بگير عزيزم. آرام بگير.
- نمي شود ساني. من مرد رفتنم. نمي شود.
- نمي دانم. من پاي حادثه نيستم.
- مي دانم. حيف مي شوي. حيف است.
- پس مي روي.
- مي روم. هان.
- صبر كنم برايت؟
- نه. صبر نكن. من به پشت سر نگاه نمي كنم.
- باشد خدا نگهدار.
- شاد زي ساني. شاد زي.
-------------------------------------