آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Saturday, February 01, 2003
 
.:: رويايي .::

- هان!
اي بكارت مقدس
دامن بگشا.
من
خون بهاي توام.


Tuesday, January 28, 2003
 
.:: فرزند كشان ::.



به همه كودكاني كه به دست پدران ناخلف خود، كشته شدند

-----------------

پسرك گفت: اوناهاش. اون باباي منه.
و بعد زل زد به كفتر سفيدي كه آمده بود، درست كنار پاي آنها، دانه مي جست.
دخترك دست برد و آرام گذاشت روي سر كبوتر. بعد پرسيد:
- هموني كه ريش داره؟
پسرك گفت: آره. چند روزيه ريشاش بلند شده.
و بعد خنديد. با خجالت نگاه كرد به دخترك.
- تو كلاس چندي؟
دخترك، دستش را از روي سركبوتر برداشت:
- من؟ سال ديگه ميرفتم اول راهنمايي.
و بعد پا شد.با انگشت اشاره كرد به رديف درختها. كمي دورتر از جايي كه نشسته بودند.
- بريم اونجا. بريم تو سايه بازي كنيم.
پسرك بي حوصله پا شد. و لبهايش را ورچيد تا نگراني اش را نشان بدهد.
- گم نشيم يه وقت؟
دخترك دستش را كشيد:
- بريم ديگه.
و دست در دست، با قدمهاي كوچك، به سوي سايه دويدند. پسرك، هرگاه مي ايستاد و با كنجكاوي به مردم نگاه مي كرد. و دخترك نيز. و هرچه مي يافتند، همچون كشفي نوين، موجي ازشگفتي و هراس و اشتياق، درارواح كودكانه شان، مي ريخت. سنگي، پرنده اي، دسته گلي، آدمي.
- هي. اون پروانه رو ببين.
- من اول ديدم.
- نه. من ديدم.
سبك بال و سبك قدم مي رفتند. در پي پروانه اي كه بالهاي هزار رنگش. در نور آفتاب دم غروب مي درخشيد.
------
هوا كه تاريكي گرفت، آن دو نيز، خسته از جست و خيز، زير درخت كهنسالي آرام گرفتند. دخترك اما مثل اينكه ترسيده باشد، دست پسرك را محكم فشرد، و زد زير گريه:
- همه رفتن. ما گم شديم.
پسرك نيز، ترسيده بود. نشان نمي داد اما. به هر طرف نگاه كرد. در جستجوي آدمي.
- يكي اونجاس. مي بيني؟
و با سر انگشت، اشاره كرد به سايه وار مردي كه كناريك درخت ايستاده بود. راه افتادند. پسرك گامي جلوتر بود. و دخترك، آهسته تر و ترسان، در پي اش. سايه، با هر قدم كه پيش مي رفتند، ظاهر تر مي شد و شكل مي گرفت. و قتي رسيدند، سايه شد يك مرد جوان، كه يك دستش را به درخت تكيه داده بود، و دست ديگرش را به پهلوي راستش مي فشرد.
مرد جوان، لبخند تلخي به رويشان گشود. دخترك جرات كرد، و آمد جلوتر.
- آقا. ما گم شديم. من... و اين.
مرد جوان، دستش را از روي پهلويش برداشت. دخترك زير نور ماه، ديد كه از پهلوي جوان، خون مي آمد. ترسيد و پا پس كشيد. به پسرك نگاه كرد. او نيز، با چشمان وحشت زده، به مرد جوان نگاه كرد. يكباره زير لب زمزمه نامفهومي كرد.
- اين.. سهراب است
مرد جوان آمد جلوتر. روبرويشان ايستاد. بعد خسته و رنجور گفت:
- برويم. من شما را مي برم جاي جديدتان.
و راه افتادند. در زير نور ماه. هر سه. در تاريك روشن قبرستان.
-------------------------



Sunday, January 26, 2003
 

.:: مردانه 27 ::.
.:: سنگ نبشته حمورابي ::.




آنو و بل مرا به نام خوانده اند. مرا، حمورابي برگزيده، انباشته از آيات خدايان. تا عدالت را بر زمين آشكار كنم. تا ستمگران را، كه ظلم وستم مي كنند، منكوب نمايم. تا نگذارم قدرتمندان، بيش از اين بر ضعيفان ستم كنند. تا برخيزم. همچون آفتاب بر روي آدميان. و تا زمين را روشني بخشم. تا آسودگي ملت را ضامن شوم.
در برابر مردماني كه بل مرا عطا كرده است، و مردوك اعتماد نموده، وظايفم را فراموش نكردم. من لحظه اي آسودگي به خود نپذيرفتم. تا آنگاه كه آنان را، حياتي سراسر صلح، فراهم ساختم. و آنها را از ترس هايشان، نجات دادم. و روشني را بر آنها افروختم.
من، با دانش خويش آنها را حفظ كردم. مباد كه قدرتمند، ضعيف را پامال كند. مباد كه بيوه زنان و يتيمان، بي پشتيبان بمانند. مباد كه بيچارگان، راحتي نيابند.
من اين قوانين ارزشمند را، بر اين لوح سنگي نبشتم. تا ستم ديدگان كه حق مي جويند، به سوي آن بيايند. تا آن را بخوانند. به آن گوش دهند. تا راه خود باز يابند، و قلبشان شاد شود.
و بدانند كه حمورابي، براي ملت خويش، همچون پدري مهربان بود. و به اوامر مردوك اطاعت نمود. و بر زمين به نيكي فرمان راند.


.:: حمورابي پادشاه بابل. 1686- 1728 پيش از ميلاد

 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002