پسرك گفت: اوناهاش. اون باباي منه.
و بعد زل زد به كفتر سفيدي كه آمده بود، درست كنار پاي آنها، دانه مي جست.
دخترك دست برد و آرام گذاشت روي سر كبوتر. بعد پرسيد:
- هموني كه ريش داره؟
پسرك گفت: آره. چند روزيه ريشاش بلند شده.
و بعد خنديد. با خجالت نگاه كرد به دخترك.
- تو كلاس چندي؟
دخترك، دستش را از روي سركبوتر برداشت:
- من؟ سال ديگه ميرفتم اول راهنمايي.
و بعد پا شد.با انگشت اشاره كرد به رديف درختها. كمي دورتر از جايي كه نشسته بودند.
- بريم اونجا. بريم تو سايه بازي كنيم.
پسرك بي حوصله پا شد. و لبهايش را ورچيد تا نگراني اش را نشان بدهد.
- گم نشيم يه وقت؟
دخترك دستش را كشيد:
- بريم ديگه.
و دست در دست، با قدمهاي كوچك، به سوي سايه دويدند. پسرك، هرگاه مي ايستاد و با كنجكاوي به مردم نگاه مي كرد. و دخترك نيز. و هرچه مي يافتند، همچون كشفي نوين، موجي ازشگفتي و هراس و اشتياق، درارواح كودكانه شان، مي ريخت. سنگي، پرنده اي، دسته گلي، آدمي.
- هي. اون پروانه رو ببين.
- من اول ديدم.
- نه. من ديدم.
سبك بال و سبك قدم مي رفتند. در پي پروانه اي كه بالهاي هزار رنگش. در نور آفتاب دم غروب مي درخشيد.
------
هوا كه تاريكي گرفت، آن دو نيز، خسته از جست و خيز، زير درخت كهنسالي آرام گرفتند. دخترك اما مثل اينكه ترسيده باشد، دست پسرك را محكم فشرد، و زد زير گريه:
- همه رفتن. ما گم شديم.
پسرك نيز، ترسيده بود. نشان نمي داد اما. به هر طرف نگاه كرد. در جستجوي آدمي.
- يكي اونجاس. مي بيني؟
و با سر انگشت، اشاره كرد به سايه وار مردي كه كناريك درخت ايستاده بود. راه افتادند. پسرك گامي جلوتر بود. و دخترك، آهسته تر و ترسان، در پي اش. سايه، با هر قدم كه پيش مي رفتند، ظاهر تر مي شد و شكل مي گرفت. و قتي رسيدند، سايه شد يك مرد جوان، كه يك دستش را به درخت تكيه داده بود، و دست ديگرش را به پهلوي راستش مي فشرد.
مرد جوان، لبخند تلخي به رويشان گشود. دخترك جرات كرد، و آمد جلوتر.
- آقا. ما گم شديم. من... و اين.
مرد جوان، دستش را از روي پهلويش برداشت. دخترك زير نور ماه، ديد كه از پهلوي جوان، خون مي آمد. ترسيد و پا پس كشيد. به پسرك نگاه كرد. او نيز، با چشمان وحشت زده، به مرد جوان نگاه كرد. يكباره زير لب زمزمه نامفهومي كرد.
- اين.. سهراب است
مرد جوان آمد جلوتر. روبرويشان ايستاد. بعد خسته و رنجور گفت:
- برويم. من شما را مي برم جاي جديدتان.
و راه افتادند. در زير نور ماه. هر سه. در تاريك روشن قبرستان.
-------------------------