آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Saturday, January 04, 2003
 
هوايي 7



صدا جوان است و لرزش دارد.
- ... سلام نادي ... حالت خوبه...؟
صدا آشناست. و آن لحن كه با هر جمله نفسي عميق مي كشد.
- ... خيلي اصرار كردم... تا پيدات كنم ... نمي دوني ... نمي دوني چه حالي دارم...
صداي طپش قلبم را مي شنوم. و چيزي راه گلويم را مي گيرد.
- تو الان چند سالته؟
- ... بيست سالمه... نادي ... دلم مي خواد ببينمت...
- عكسامو ديدي؟
- ... آره... ديدم.
بغضم را فرو مي برم. در يك لحظه به معجزه امروز فكر مي كنم. به آنچه كه سال هاي سال ، در انديشه و جان و روحم، انتظار مي كشيدم. به آن باور، كه هميشه با من بود. و حال، كه آن معجزه بزرگ، واقع مي شد. آن انتظار به سر مي آمد. او، به تمامي آنچه كه مي بايست، در برابر چشمانم، قد مي كشيد. ظهور مي يافت. زنده مي شد. تجسم مي گرفت. و گفتگو مي كرد.
- تو اسمت چيه؟ اسم؟
-... من... من مرضيه ام... نادي...
×××××××
- تو بالاخره همه چي تو بر باد ميدي...
سعيد، فرياد مي كشد. و من بر آنم كه همچنان آرام، از پاسخ به سؤالات مكررش بگريزم.
- خيله خوب. من كه كاري نكردم.
- ببين نادي! تو عزيزترين رفيق من هستي. من نگران توام.
- بيخود عزيزم. بيخود.
نشسته ايم در آمفي تئاتر تازه ساز محل كارمان، هميشه هر وقت قرار است حرفهاي جدي بزنيم، اين كار را مي كنيم. اگر كسي مي شنيد، لابد خيال ميكرد يك گفتگوي نمايشي را تمرين مي كنيم. من هيچوقت بازيگر نبودم. اما اين اط شيوه هاي هوشمند سعيد بود كه هنر خود را با وقايع روزانه زندگي اش ، پيوند مي داد.
- دارن تمام گذشته ات را زير و رو مي كنن. افتادي توي چشمشون. چرا به من چيزي نمي گي؟
صدايم را تا حد ممكن پائين مي آورم.
- گوش كن سعيد جان، فرضا كه من در گذشته كاري كرده باشم، چه اصراري داري كه حالا رو كنم؟ وانگهي اگه نتونم به تو هم اعتماد كنم چي؟
اهانت حرفم را آشكارا مي گيرد. كم مانده است سرش را بكوبد به كف چوبي سن. از شدت عصبانيت به خودش مي پيچد.
- شوخي كردم بابا. بخدا شوخي بود. من هيچ خلافي نداشته ام. مي دونم كه تحت نظرم، چرايش را خود من هم نمي دانم. اگر به خاطر اين حكم لعنتيه، كه خود من درخواست كردم لغو بشه، حالا اين حاجي رايش به من افتاده، گناه من چيه؟
- مطمئني؟ هيچ خلافي؟
- بابا تو يه جوري سؤال ميكني كه انگار يه چيزايي ميدوني. من چه ميدونم؟ بالاخره دشمن و حسود، زياده. حتما يه چيزايي گفتن، اينام دارن تحقيق مي كنن.
اينها را مي گويم و به علامت رفتن، تكان مي خورم. سعيد غر مي زند. هنوز انگار قانع نشده است. پيش از آنكه در سالن را باز كنيم، مي ايستد. خيره نگاهم مي كند.
- نادي. ديروز سيد به من زنگ زد. خيلي نگران بود. يعني هيچي نيست؟
دست مي برم به سوي در.
- هيچ چيز نيست. من هيچ مسئله اي ندارم.
و راه مي افتيم به طرف اطاق هاي كارمان. هر دو. ساكت.
×××××××
- و...ا...ت؟
به ناباوري مي پرسم. و دوباره.
- چطور مي شود. ممكن نيست.
و شكري، با لبهاي به هم فشرده، و حالتي كه تصميم قطعي اش را به رخ مي كشد، نگاهم مي كند.
- درست فكر كن شكري. والله اشتباه ميكني.
و بعد آرام مي گيرم. فكر مي كنم به اينكه چه اصراري بايد داشته باشم كه او را متوجه نادرستي اين عمل كنم. اين همه حرص و جوش كه تا به حال خورده ام، كجاي دنيا را عوض كرده است؟ كجاي اين انسانيت هزار تكه را مي خواهم وصله پينه كنم؟ شايد جهان بايد اينگونه پيش برود. شايد انسانيت همان است كه شكري مي گويد. شايد...
و بعد پيش از آنكه پا شوم، زل مي زنم توي چشمهاي شكري. بدون گفت. آنقدر كه تاب نياورد و رويش را برگرداند.
- خداحافظ شكري. خدا...حافظ...
و مي زنم بيرون. باران ريزي مي بارد، و فكر مي كنم آنقدر پياده بروم تا باران، خشم و اندوهم را پاك كند. آنقدر كه زنگ صداي شاد و هيجان زده شكري از ذهنم پاك شود.
- نادي! من مي خواهم عروسي كنم. با نجله.
تف.
×××××××
ادامه دارد



Wednesday, January 01, 2003
 
.:: مردانه 18::.
سال نو ميلادي را به همه دوستان مجازي تبريك مي گويم

اين هم برنامه اجتماعي ، سياسي، فرهنگي و هنري مردانه براي ششماهه اول سال 2003

اجتماعي: برويم سر كار جديد و بر خلاف گذشته دوام بياوريم.
سياسي: همچنان به درد دل مشتري هايمان گوش كنيم.
فرهنگي: چند تا كتاب بخوانيم. چيزي ترجمه كنيم. بلاگ بنويسيم. سفري برويم.
هنري: يك زن خوب ما را كشف كند و بگيرد.

ضمنا از همه دوستان عزيزي كه با پيام هاي مهر و ايميل هاي محبت خود، دلشادم كرده اند، صميمانه تشكر مي كنم. يكي از برنامه هاي جدي اينجانب براي سال جديد،
گردآوري و ترجمه مجموعه شعري از آثار شاعران جوان و معاصر ايران ، براي معرفي به جامعه هلند است كه اميدوارم دوستان گرامي ، با ارسال مطالب خود و معرفي ديگران، ياري ام دهند.
و اما...
هميشه فكر كرده ام كه چند توضيح لازم، به كساني كه اين خانه به عشق حضورشان شكل و نما گرفته است، بدهكار بوده ام. لذا، باب سخن را، در سال جديد، بر اين پاشنه مي گشايم.
من، از اواخر سپتامبر سال گذشته، بلاگ نويسي را آغاز كردم. در گوگل به دنبال متون فلسفي مي گشتم كه گذارم افتاد به يك بلاگ فارسي. البته بلاگ مربوطه چيزي از فلسفه نداشت. اما اينكه آدمي بتواند، انديشه ها و گفته هايش را به اين شكل بنويسد و پرتاب كند به دنياي وب، به نظرم جالب آمد. به خصوص آنكه اين نوشته ها را مي شد در معرض قضاوت گذاشت. براي من هيچ گاه اين شيوه نوشتن ، بيان روزمرگي نبوده است و حداقل سعي كرده ام چنين نباشد. نظر خوانندگان مطالب نيز برايم در درجه بالاي اهميت بوده است.
عنوان مردانه براي اين بلاگ شايد به ظاهر، نوعي تعارض به همراه داشت. در مقابل تعاريفي از اين دست كه جامعه ما به اندازه كافي مردانه و زنانه هست و انتخاب چنين عنواني دامن زدن به اين تعارض است. به خصوص كه در آدمهايي با گرايشات فمينيستي، حساسيتي منفي ايجاد ميكرد. اين برخوردها را به شخصه شاهد بوده ام. در حاليكه مردانه ، براي من جايي بود براي انعكاس احساس والايي كه نسبت به جنس زن داشته ام. و فراموش نشود كه من در جامعه اي به شدت زنانه زندگي مي كنم. هلندي ها با نوعي افتخار اين جلوه هاي زنانگي كشورشان را به رخ مي كشند. زنان در همه حرفه ها و سمت ها شركت دارند و از ميان دو كانديداي زن و مرد براي يك پست خالي، عموما زن است كه پذيرفته مي شود. اين اصل را مي گويند تبعيض نژادي مثبت. حتي تا قبل از ژانويه 1998 پس از جدايي زن و مرد، فرزندان به طور سيستماتيك به زن تعلق مي گرفتند. مردان هلندي در يك گذار تاريخي خود رابا اين تبعيض نانوشته تطبيق داده اند. اما براي يك مردان خارجي بطور اعم، و براي مسلمانان و ايراني ها بطور اخص، انطباق با اين اصول، سخت و گاهي فجيع بوده است. انزوا، سرخوردگي و در مواردي اقدام به قتل، نتايج اين چالش بوده اند. در بسياري از موارد فمينيستهاي ايراني به دليل درك ناقص خود ، عامل از هم پاشيدگي خانواده هاي بسياري بوده اند. آنها زنان ايراني را كه دچار نوعي ذوق زدگي ناشي از آزادي هاي فردي و حمايت هاي قانوني شده بودند، به انتقام گيري از مرداني تشويق مي كردند كه خود قربانيان فرهنگ ناقص پدرانشان بودند. چرا كه مرد بد است و مرد ايراني بدتر است. اين بحث البته بسيار طولاني ست و من قبلا در طي يك كنفرانس دانشگاهي به آن پرداخته ام. من معتقدم كه همگان ، در هر موقع، در چارچوب ارزش ها و ديدگاه هاي خود، منطقي عمل مي كنند. و در نتيجه پيش خود حق دارند. اما در يك معناي گسترده تر و عمومي تر، هيچكس، هيچگاه حق ندارد. چرا كه نظر ما، در جهان پيرامون هيچگاه كامل نيست. و هيچكس نمي تواند جزييات و نتيجه عملكرد خود را در آينده دور پيش بيني كند.
عنوان مردانه به اين چند دليل انتخاب شد. يا حداقل به اين علت كه هويت مردانه من در اين جامعه بشدت زنانه براي خودم آشكار بماند. همان طور كه زنان ايراني در ايران براي آشكار شدن هويت زنانه خود تلاش مي كنند.
و نكته ديگر آنكه براي من خيلي مهم است كه مخاطبان نوشته هايم را پيدا كنم. معتقد نيستم كه بايد براي دل خودم بنويسم. حتي اگر يك مخاطب داشته باشم كفايت مي كند. و از اينكه همان يك مخاطب تكليفم را در نوشتن روشن كند، گله اي ندارم. تا جائيكه ارزش هاي كنوني ام سر جايشان بمانند.
در اين سه ماهه خوشبختانه فرصت فراوان براي نوشتن داشتم. خوشحالم كه چند دوست ناديده پيدا كرده ام كه براي من ارزشمند هستند. از نتايج مهم اين كار براي من، رابطه ايست كه از طريق خواندن ديگر بلاگها با جامعه ايران پيدا كرده ام. و اين حس كه در متن زندگي روزانه هموطنانم واقع مي شوم.
من ادعاي چنداني ندارم. به جز در موارد تخصصي ام كه در اينجا به آنها نپرداخته ام. نه نويسنده هستم و نه شاعر. اگر چيزي نوشته ام، به خاطر همان چندتا آدم است كه آنها را مي خوانند. چراغ اين خانه، به عشق آنها روشن است.
دوستدار همگي ، نادي


Monday, December 30, 2002
 
حاشيه


كساني هستند كه تو را مي شناسند. و از تو بدشان مي آيد.
كساني هستند كه تو را نمي شناسند. و از تو بدشان مي آيد.
كساني هستند كه تو را مي شناسند. و از تو خوششان مي آيد.
كساني هستند كه تو را نمي شناسند. و از تو خوششان مي آيد.
همه اين آدمها اشتباه مي كنند.
همه اين آدمها اشتباه نمي كنند.
همه اين آدمها از زاويه مورد نظر خود، تو را ديده اند.



 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002