هوايي 6
::
به خاطره مريم ::
بي تابي مي كرد. آرام نداشت. حتي آن لحظه كه نگاه در نگاه هم داشتيم.
- چاره اي نداشتم. مي دوني كه.
- ها. مي دونم.
خودش را از كنار پنجره كند، و آمد تا كنارم ايستاد. نفس در نفس.
- شايد بهتر بود اينجا نمي اومدم.
- نه. فكرشم نكن.
برگشت. و كنار تخت نشست. روي زمين.
- خسته اي؟
من مي پرسم.
- نه. فكر مي كنم.
و من، همانطور كه نشسته است، تمام قامت اش را در چشمانم اندازه مي گيرم. لاغر شده است.
- هنوز بوي شرجي را دوست داري؟
- هوم.
- ديگه؟
آرام برمي گردد. اين بار لبخند كم رنگي روي لبانش نشسته است. هيچ نمي گويد.
- چيزي بيارم واست؟ تشنه ات نيست؟
- چرا تشنمه.
و پا مي شود و مي رود به طرف پنجره. به شب نگاه مي كند. شب دم كرده. كه از لاي روزنه ها، با بوي شرجي و خاك، به داخل مي ريخت. و به چراغهاي لرزان روي دريا.
در همان حال، ماشين بزرگي مي پيچد توي خيابان روبروي خانه و نور چراغهايش براي يك آن، مي زند توي چشمهايش. عقب مي كشد. هراسان. نور رد مي شود. و همان موقع خودش را توي شيشه پنجره نگاه مي كند. گونه هاي برجسته اش، برق مي زنند. نور لرزان چراغهاي روي دريا، افتاده است توي چشمهاي درشتش . دست مي برد به پيشاني اش. و در همان حال برمي گردد. رو به من، كه با ليوان آب، كنارش ايستاده ام.
- تب دارم. تب.
×××××××
من، چيزي جز شدت رنج نمي شناختم. و درد، كه مثل آتش، در دلم مي نشست، و مي سوزاند. چنين حس مي كردم. اين تنها حسي بود كه مغزم درك مي كرد. درد به غايت. بي اندازه درد. و مي خواستم به چيزي فكر كنم. چيزي كه مي دانستم. چيزي كه دانستنش در اين مجال، حسي به من مي بخشيد. و اين حس، تمامي حس بود. حس بودن. حس داشتن. يك حس ناگفتني كه در هزارتوهاي درونم رخنه مي كرد. حسي از رنج و شكوه و جلال، و اندوه و غرور و عشق. و درد. و شب. و...او.
و مغزم، اين تنها چيزي كه در اختيار داشتم، اينك به فرمان من مي آمد. از عرض و طول اطاق مي گذشت، از شب بيرون مي گذشت، از سبزينه نخلها مي گذشت، و از دريا مي گذشت، و او، آن زن، كه تجسم اش، لحظه به لحظه وسعت مي گرفت، و از اندازه ها خارج مي شد. حالا زن، نه فقط زن، كه نقطه گنجايش من بود. نقطه احساس بودن، و داشتن. حس رسيدن. درد، ديگر نبود. هر چه بود، حس قدرت بود. تمامي احساس.
×××××××
- به من فكر كن. به من.
- باشه. به تو فكر مي كنم.
- هميشه.
- هميشه.
و پا مي شوم. مي روم كنار پنجره، تا سيگار بكشم. و او مي نشيند. ملافه را دور تنش مي پيچد، و چانه اش را روي كاسه زانوانش تكيه مي دهد.
- شيراز يادت هست؟
- ها. يادمه.
من، يادم بود. آن روز، صبح بهار شصت.در پارك شهر. و هر دو بسيار جوان تر از امروز بوديم. و شوقي نا به تمام. و ساعت هاي گفتگو. و او، كه آن روز، دختر سبزه روي ميان بالايي بود، مرا عاشق كرده بود. و هر دم كه مجالي يافته مي شد، ميانه لبخندي، يا بوئيدن گلي، يا تماشاي فواره آبي، هر دويمان را، چيزي به هم مي پيوست. بهار بود. من عاشق شده بودم. او هم.
- بهار شيراز هميشه اينجوره؟
حس مرا دريافته بود.
- ديگه شيراز نرفتي. نه؟
- نه.
چشمانش را بست و آه كشيد.
او، نقطه پيوند من با تفكرم شده بود. به آن تجسم مي داد. و هر آنچه از حركت، در مهر و ياد او كرده بودم. اما نخواسته بودم تا بار ديگر او را ببينم. فكر كرده بودم، آن شور فكري، آن التهاب و تحرك، كه به او وجود و معنا مي داد، با حضور من، به كندي و يكجايي مي رسيد. فكر كرده بودم، آن روح گسترده، بايستي به همه جا سر مي كشيد. با همه مي پيوست. او وسعت همگاني بود. روح مشترك.
- اما من به يادت بودم.
چيزي نمي گويم. به سويش مي روم. كنارش مي نشينم، و زل مي زنم توي چشمهايش. طولاني. پس، طاقت نمي آورم. سر بر پيشاني اش مي گذارم و مي گريم. گريه، چيزي بود، در بازتاب رنج. گوئي تمام آنچه كه از ساليان، درون مرا به خود گرفته بود، بر مي آمد، و بر دامان او مي ريخت.
درد. درد ماندگي. شب و روز و ساعت و لحظه. همه با هم. يكجا.
×××××××
سپيده ، سر بر مي زد.
ومن، مي گريستم.
و من، سر در گريبان او مي گريستم.
همه آن شكيب سالياني، كه در آميخته اي از غربت و گم گشتگي، مرا در بر گرفته بود، اكنون، در آغوش وسيع او، رها مي شد. و فرو مي ريخت. مي دانستم كه بايسته رفتن است. از آن يكماه گذشته كه او را در تهران ديده بودم، تا به ابتداي همين شب، كه همراه با موجي از شرجي و التهاب و بيم و لبخند، پا به خانه ام گذاشت. مرا حسي ديگر، فراتر از هر آنچه كه در انديشه مي آمد، دريافته بود. حسي از آنگونه كه حقارت اين سالهاي به خود شدگي را، از من مي زدود، و در كنار او، در همراهي با او، من، به وحدت مرموزي از زمان و بودن، كه سالها، تهي آن را، در وجود خود حس مي كردم، دست يافته بودم.
و او، همو كه همان گونه ها را داشت، و همان چشمها، و با او، بوي آن بهار بود، و عطر شكوفه هاي نارنج، مرا، به فراخناي و سعتي مي برد، كه در آن، حدوث منطقي بودن، ممكن مي شد.
پس، سر در گريبان او مي گريستم.
و هر آنچه از خردي، كه با روح من بود، در آن لحظات تكاثر و بالندگي، بگونه اي ديگر، شكل مي يافت و محو مي شد. و هر آنچه از بايستگي در من قد ميكشيد. او، در من تكرار مي شد. در من تكرار مي كرد. به خود مي آمدم. به خود مي شدم. و در آن سبك جاني شكوهمند، غروري چنان خجسته، به جانم ميگرفت، كه مرگ را نيز، تاب رويارويي آن نبود. از آنرو كه شب را تمام، روان با روان او، درآميخته بودم.
و صبح، بر آمد. به رنگي ديگر. و دريا هم. و شرجي به پنداشت من، از نخلهاي مينو مي رسيد. با عطر باروري.
- به من فكر كن. به من.
چنين گفت. و با موجي از نور و اشك، به خاكش سپردم. صبح سحر.
×××××××
ادامه دارد
مردانه 16
تمام شب، تب داشتم. تا صبح. و هر دو ساعت يكبار از خواب مي پريدم. خيس از عرق. با چشمان پر از اشك. و يك كابوس ديگر.
- پسرك عزيز من!
و صداي ساندرا از اعماق مي آمد.
و دستهاي نوازشگري كه اشكهايم را پاك مي كرد.
×××××××
صبح، خيلي دير بيدار مي شوم. كسل و بي حوصله هستم. سعي مي كنم خوابهايم را بياد بياورم. نمي توانم. فقط يكي. يكي كه آشكار و روشن، در پس ذهنم مانده است.
آن زن. با موهاي مشكي كوتاه. كه چهره اش را نمي ديدم. و همانطور عقب عقب آمد، و سرش را روي شانه ام گذاشت.
مي روم دوش مي گيرم. و همانطور كه روبروي آينه ايستاده ام، به خودم زل مي زنم. چقدر لاغر شده ام. و بعد فكر مي كنم، چرا ديشب ناگهان تب كردم؟ چرا كابوس ديدم؟ چرا توي خواب اشك مي ريختم؟ آن زن كه بود؟
×××××××
مي روم يك فنجان قهوه درست مي كنم. بعد زنگ مي زنم به پيرمرد معنوي كه براي امروز با هم قرار داريم. مي گويم ناخوشم. و قرارمان مي شود براي پنجشنبه. فكر مي كنم خودم را مشغول كنم با تزئين كردن درخت كاج كريسمس. گوي هاي طلائي و قرمز را با احتياط به درخت آويزان مي كنم. چيزي تا بيست و پنجم دسامبر نمانده است. هنوز براي هيچكس كادو نگرفته ام. و بعد ياد عيد نوروز مي افتم. و شعر هفت سين از
آقاي ايوبي كه معلم ما بود. و شعر و قصه مي نوشت. و تنها كسي بود كه مي دانست، من عاشق
خانم اسعدي هستم. كه او هم معلم ما بود.
- سفره هفت سين ما همواره گسترده ست.
سرخي روي پدر از شرم بي پولي
سبزي رگهاي خواهر از فراق شوي
سردي دستان مادر از رختشوئيهاي هر روزه
سيلي سخت برادر از عتاب كارفرما
...
-
بقيه اش را يادم نيست. حيف.
نادي