مردانه 15
اين زينب است. پنج ساله. پدر و مادرش !! شكنجه اش كرده اند. به جرم اينكه جايش را خيس ميكرده است.!!
اينكه كودكي، مورد شكنجه و آزار بزرگترها قرار مي گيرد، نه در نوع خود اولين حادثه است، و نه قرار است آخرين باشد. ممكن است فقط در خود ايران، ميليونها نفر با شنيدن ستمي كه بر
زينب پنج ساله رفته است، آزرده و عصباني شوند. و در عين حال ميليونها نفر ديگر، به كودك آزاري خود ادامه مي دهند. همان طور كه ميليونها نفر براي دختران فراري دل مي سوزانند، و ميليونها نفر ديگر، در اولين فرصت كسب شده، آنها را مورد تجاوز قرار مي دهند. ميليونها نفر به حقوق بشر اعتقاد دارند، و ميليونها نفر، حتي بديهي ترين حقوق همسر و همسايه را زيرپا مي گذارند.
اين ميليونهاي دسته اول، شايد حتي تفاوت بسيار اندكي با آن ميليونهاي دسته دوم داشته باشند. احساس وعصبانيت زودگذر، هيچگاه تضميني براي احترام به حقوق انساني نبوده است.آنچه لازم است، وضع قوانين انساني و ضمانت اجرائي آنها است. ضمانت اجرائي در واقع به اندازه تبيين و تصويب قوانين، داراي ارزش و اهميت است. وگرنه ، تا هست و خواهد بود، در جوامعي مانند ايران، به بركت قوانين ناقص، مردان همچنان به زن آزاري، اوليا به كودك آزاري، و اهل حكومت به مردم آزاري، ادامه خواهند داد.
تبت يدا اب لهب و تب.
تمت.
.........................................................
هوايي 5
توي يك رستوران كوچك در مركز شهر نشسته ايم.
- من قهوه لطفا
ساندرا كاپوچينو سفارش مي دهد. دختر جواني كه سفارش ها را مي گيرد، مثل اكثر دخترهاي هلندي است. بلند قد و مو طلايي و خوش هيكل.
- يادت هست آن داستاني كه برايت گفتم؟ راجب به ما مسلما نها و بلوندهاي بهشتي؟
- آره. يادم هست.
- فكر كن چه آشوبي راه مي افته؟ خوش بحال من كه لااقل زبون هلندي رو ياد گرفتم.
ساندرا با كنجكاوي نگاهم مي كند
- نادي؟
- هوم.
- تو يه چيزي ات هست.
- من هيچي ام نيست.
همان دخترك با فنجانهاي قهوه و كاپوچينو مي آيد. ساندرا لبخند مي زند و صبر مي كند تا دخترك برود
- ناراحتي قلبت رو نمي گم.
- مي دونم
- چرا اينقدر طفره ميري؟
سرم را مي برم جلو و تا نزديك صورتش
- من با خودم مشكل دارم
ساندرا مي خندد
- اينكه تازگي نداره. يه وقت بگير برو پيش روانپزشك.
سرم را مي كشم عقب
- همين كارم كردم. ولي يكماهي اسمم تو ليست انتظار مي مونه. انگار همه زده به سرشون.
ساندرا با استفهام نگاهم مي كند
- راست ميگي نوبت گرفتي؟ كجا؟ كي؟
- جمعه گذشته عزيزم. دكتر خيلي خوبيه توي Groningen . خانم
كوي معرفي كرد.
لبهايش را ورمي چيند
- چه جالب!
سرم را برمي گردانم و با چشم به دنبال دخترك مي گردم. پيدايش مي كنم. مي آيد به طرف ميزمان.نگاه مي كنم به ساندرا تا سفارش بدهد.
- من يك ليوان سودا لطفا. با يك برش ليمو.
من قهوه سفارش مي دهم. با شكر اضافه. ساندرا اخم مي كند.
- يه نوشيدني خنك مي خوردي.
دفعه بعد عزيزم.
- باشه... از كارت چه خبر
- هيچي. شهرداري و اداره كار نظرشون موافقه كه دفترم رو رسمي كنم. اما من نظرم اينه كه واسه دولت كار كنم.
- مي توني واسه دولت كار كني؟
- آره. چرا كه نه.
ساندرا چيزي نمي گويد.برش ليمو را با قاشق بلندي به ته ليوان فشار مي دهد.و چهره اش به تدريج رنگ جديت و نگراني مي گيرد
- نادي. تو اصلا حالت خوب نيست.
- مي دونم.
- نمي خواي بري مسافرت.
×××××××
- فقط سه دقيقه.
اين را رييس دفتر وزير مي گويد.و من وارد اطاق مي شوم كه تالار بزرگي ست و آقاي وزير از همانجا كه پشت ميزش نشسته است، نيم خيز مي شود. و تا برسم كنارش فكر مي كنم چطور مي توانم حرفهايم را طوري خلاصه كنم كه بشود در سه دقيقه همه را گفت.
- حكم تان را گرفتيد؟
- بله. از حسن ظن شما متشكرم...اما...
حرفم را قطع مي كند
- اما نباشد. هيچكس مناسب تر از شما نيست. من شخصا حمايت مي كنم. خيالتان راحت باشد.
و پا مي شود. عبايش را بر شانه مي اندازد و زنگ روي ميز را فشار مي دهد.
- من بايد بروم مجلس. تا كي تهران هستيد؟
رييس دفتر در را باز مي كند و همانجا مي ايستد
- امروز مي روم. اما بخواهيد مي مانم.
- فردا هم باشيد. شب به محل هتل تان زنگ مي زنم. شماره را بدهيد رييس دفتر.
- هتل نيستم حاج اقا. منزل يكي از فاميل هستم.
دستش را براي خداحافظي جلو مي آورد.
- براي همين است كه مي گويم شما مناسب هستيد. برويد. من پشتيبان شما هستم!
- حاج آقا! از همين الان خبرش هست كه دارند برايم پرونده سازي مي كنند. مي ترسم كاري كنند كه شما هم انكارم كنيد.
آقاي وزير مي ايستد. رييس دفتر بي تابي مي كند.
- من شما را مي شناسم. هيچ اتهامي به شما نمي چسبد. ديگر برويد.
و شتابان مي رود. شماره تلفن را مي دهم به رييس دفتر و خارج مي شوم. زنگ مي زنم به
؛ س؛ و مي گويم برود و بليط هواپيما را براي دو روز بعد عوض كند. لازم هم نيست به سراغ من بيايد. خودم مي روم. و بعد زنگ مي زنم به
؛ م؛
- بيا پل سيد خندان. من تا نيم ساعت ديگه اونجام.
يك تاكسي مي گيرم و راه مي افتم. تهران سال هفتاد، به طرز دردناكي مرا مي ترساند.
×××××××
ادامه دارد
-
بالا بلند طايفه عشق


ليلاي من
تاراج مي شوي
در دست آن غريبه مشكوك.
حيفم مي آيد
تردي. همتاي ساقه هاي نورس گلهاي اطلسي
شفاف و ساده اي
مانند چشمه هاي جاري كوهستان
و دستهاي زلالت هنوز هم
سرشار عطر پونه بهار
اما دريغ و درد
تاراج مي شوي و نمي داني
دستان مهربان آنكه دلت با اوست
از گيسوان جاري تو دوراست
با من بگو اي يار
با من بگو چگونه در برابر آينه
بند از پيرهن مي گشايي
وقتي كه دست عشق
فاصله دارد تا دستهاي تو
ليلاي من!
تاراج مي شوي و نمي داني
در جستجوي تو
تمام خاك را به توبره كرده ام
باور نمي كني اما
تو ليلاي عاشقان زمين بودي
با بوسه اي كه طعم غزل مي داد
با من چه روزها
مي گفتي از مني كه معني عشقم
مي گفتي عشق
معني ايثار است
ايثار هر چه بايد و شايد
مي گفتي عشق
آغاز انهدام كسي ست
كه دستهاي مرا عاشقانه مي خرد.
اما دريغ
تاراج مي شوي و نمي داني
آغاز انهدام تو را گريه مي كنم.
نادي. زمستان 1360 . تهران
اگر آزاد شوم
اگر آزاد شوم
از كسي خواهم خواست
تا مرا لمس كند.
؛ لطفا خيلي آرام و آهسته مرا لمس كن؛
من مي خواهم دوباره بياموزم
زندگي چه احساسي دارد
من هفت سال تمام
توسط هيچكس لمس نشده ام.
هفت سال تمام بدون تماس
و حالا خوب ميدانم
لمس ناشده چه معنايي دارد.
البته نه چندان بدون تماس
من مي توانم چيزهايي را حس كنم.
اول: مشت ها.
در ابتدا، مشتهاي بسيار و عصباني
كوبنده و كوبنده
تا آنجا كه من خود را
فرياد زنان بياد مي آورم
- بگذاريد بروم
تو را بخدا بگذاريد بروم.-
دوم: دست ها.
چهار سال اول، هر روز، دستها.
دست هاي جستجو گر
- دستا بالا. پاها باز-
دست هاي بي حيا. دست هاي ماهر
سنگين و بي تفاوت.
و لمس تمام حيثيت.
من مشت و دست نمي خواهم.
من مي خواهم دوباره لمس شوم.
و لمس كنم.
من مي خواهم دوباره احساس زندگي كنم.
اگر آزاد شوم، خواهم گفت
اين من هستم
لطفا مرا لمس كنيد.
هوگ لوبن- افريقاي جنوبي
ترجمه: نادي
مردانه 14
سعيد. برادرم. من اين نامه را براي تو مي نويسم. كاش به خوابم نمي آمدي. كاش دلم را آتش نمي زدي. من نمي دانم آنجا كه هستي كجاست. به چه فكر مي كني. يا اصلا مجال فكر كردن داري يا نه. اما كاش ديگر فكر نكني. اصلا همان بهتر كه اينجا نيستي و نمي بيني. من هم دلم خوش است كه يك طوري سربه نيست شده ام. و خيلي چيزها را نمي بينم. اما راستش اينطور نيست. من مانده ام و هر روز مي بينم. همه آنچه را كه تو جنگيدي تا ما نبينيم.
يادت هست؟ راستي تو آنجا چيزي را بياد مي آوري؟ من كه هنوز يادم هست. همان روز آخر كه فردايش رفتي . و رفتي. و رفتي.
داشتيم مي رفتيم مسجد گوهرشاد. من بودم و تو بودي و چند تا ديگر از بچه هاي لشكر كه آمده بودند مرخصي. كه يكدفعه آقا پسر متولي امام رضا، با چند تا از نوچه هايش ، آمدند درست جلوي حرم ايستادند و بند كردند به يك دختر جوان كه سوار ماشين اش كنند. و تو رفتي جلو كه نگذاري كنار حرم امام رضا ، ناموس مردم به تاراج برود. يادت هست؟
و بعد نوچه هاي مسلح ، اسلحه هايشان را گرفتند جلوي سينه ات و آقا ناصر آمد جلو و يك سيلي محكم خواباند توي گوشت. توي گوش تو كه فرمانده دلير جبهه ها بودي و سالهاي عزيز عمرت در خاكريز هاي جنوب گذشته بود.
يادت هست؟ دخترك پا به فرار گذاشت و رفت. ما هم برگشتيم. نرفتيم مسجد. تو هيچ چيز نمي گفتي. صبح زود هم رفتي جنوب و ديگر برنگشتي. رفتي و رفتي.
من ماندم اما سعيد جان. و حالا مي فهمم آنها كه دست آقا زاده هايشان را براي تاراج ناموس ما باز مي گذاشتند، تو را فرستادند جلوي توپ كه نباشي. اما كاش نمي رفتي.
كاش مي ماندي و دست دخترت را كه حالا حتما بزرگ شده است، مي گرفتي و با هم مي آمديم خارج. كاش نمي گذاشتي مشهد بماند. كاش در جوار حرم نبود. كاش.