هوايي 4
- بهت سخت گذشت؟
ساندرا مي پرسد. به گونه اي كه هر وقت تصميمي جدي در انديشه دارد، و يا كه جواب مخاطب، به نحوي مؤثر، در تصميم گيري اش، تعيين كننده باشد.سؤال در خود حسي دارد. از جنس خودخواهي نيست. از آن نوع است كه درون پرسشگر را بيرون مي ريزد. دلم مي خواهد در پاسخ اش، همان سؤال را تكرار كنم. اما صادقانه نيست. تنهايي براي من، يك حس هميشگي بوده است. حتي وقتي كه زني را در كنار داشته ام. اما ساندرا، فقط يك زن نبود. مي دانستم كه براي حفظ من، حتي با خود من جنگيده است. و مي دانستم كه هوشمند تر از آن است، كه بتوان طفره رفت. يا پاسخي مبهم داد. حس مرا، به راستي در مي يافت.
- به من سخت گذشت.
به من سخت گذشته بود. نه از آنكه آغوش وي را نداشتم. نه آنكه شبهايم از نفس هايش خالي شده بود. نه آنكه عطرآشنايش را بر لبهايم نداشتم. نه. در اين دو هفته، حسي از وحشت، به جانم افتاده بود. و لحظه هايم از فشار اين حس، سخت مي شد. حس بي جفتي، حس بي زني، حس بي خودي. مردانگي من، در حضور يك زن، فرصت ظهور مي يافت. زني از جنس زن. ساندرا را در آغوش مي گيرم. محكم به خودم مي چسبانم. مي گذارم تا موهاي شرابي اش، چهره ام را بپوشاند.
- بانوي من، اينقدر موقر نباش.
و ساندرا،
ديگر آن ديوان سالار هلندي، كه در كت و شلوار سرمه اي اش، با تفرعن برادران بزرگ، در سرسراهاي طولاني سيستم گام برمي داشت، نبود.
و ديگر آن نمونه نظم و برنامه هاي مدون، كه حتي شماره فنجان هاي روزانه قهوه اش را ثبت مي كرد، و سرعت ماشين اش از چهل بالاتر نمي رفت، نبود.
و ديگر آن عضو برجسته افتخارات خانداني، كه سلاله اش را در شش آلبوم يك رنگ، در كتابخانه اي از جنس چوب گيلاس حفظ ميكرد، نبود.
و ديگر آن دقت محاسبات ديواني، و بي نهايت ماده هاي قانوني، و نظم و چارچوب و دقت و حساب و كتاب، و سؤال و جواب، نبود.
اكنون تمامي ساندرا، تمامي يك زن.
زن تمام. تمام زن.
و چنين مي گويد، پيش از آنكه لايه هاي اشك، درياي آبي چشمانش را به آشوب بياورد:
- نادي!
آنقدر مرد باش كه يك زن را بفهمي!
و سوزشي دردناك در مهره هاي كمرم مي نشيند. ومي رود تا زير قلبم.
×××××××
شب را، همآغوش خدا بودم. تا صبح سحر.
و رخوت ملكوت در جانم بود. و تمامي عاشقانم در كنار. در
كوثر مي تنيدم. و بر سينه هاي شفاف
مستانه مي لغزيدم. لب بر لب خونين
مينو مي نهادم، و گونه هاي خجسته
مهناز را مي گزيدم. دستان مهربان
مريم را مي فشردم، و گيسوان معطر
انسي را مي بوئيدم. اندوه زنانه
ميترا بود، و بالا بلند ماريكا. جان من بود. و آتش در جان. من بودم. و تمامي زنان من.
و مستانه ، چون غنچه اي بود كه هر صبح مي شكفت.
- قلب من اينجاست. ببين!
و كوثر، از دل اساطير مي آمد. الهه اي به قامت. سجود مي بايد. به تمامي.
- من داغدار توام.
و مينو، تجسم عطش بود. و عطش در جان نبود فقط. عطش در همه جهان بود.
- تب دارم. تب.
و ماريكا ، بالابلند طايفه ترسايان بود. منت خداي را عزوجل كه تو را آفريد.
- در من آرام بگير.
و مهناز، معصوم اول بود. و معصوم آخر بود.
و مريم ، قدس بكارت بود.
و انسي، ضربان همآهنگ انسان و اشياء. تفاهم محض.
و ميترا ، رنج تاريخ بود. و عاشقانه هاي انسان، به انسان.
...
- ساني، قلبم درد مي كند.
×××××××
- قلب شما سالم است. جاي نگراني نيست.
اين را پزشك آشنائي مي گويد كه چند بار با هم بحث فلسفي كرده ايم.
- يعني اين درد منشأ ديگري دارد.
و اين را ساندرا مي گويد.
- برويم.
من مي گويم.
و از مطب مي زنيم بيرون. هوا سرد و خشك است. ساندرا دست مي كشد به كمرم. براي دلداري.
- من كه چيزيم نيست.
- چرا هست.
و بعد مي گويد
- مي خواهي برويم جايي؟
- هوم. خوبه.
مي نشينيم توي ماشين. ساندرا روشن مي كند.
- كجا؟
- هر جا كه دوست داري. تو راننده اي.
گرماي داخل ماشين، پلكهايم را سنگين مي كند.
- برويم
Beradseri
- نه. يه جاي خلوت. لطفا.
من مي گويم. و چشمهايم را مي بندم.
×××××××
ادامه دارد
× ترجمه اين شعر براي من به همان اندازه رنج آور بوده است كه بخواهم غزلي از حافظ را به هلندي ترجمه كنم. حافظ را بايد به فارسي خواند. و نزار را به عربي. با اين حال، براي خاطر عزيز يك دوست، اين جسارت را كردم.
يك زن به من آموخت چگونه عاشقي كنم
نزار قباني
بانوي من،
عشق تو مرا اندوه آموخت
و من قرن هاي مدام، نيازمند يك زن بودم
كه اندوهگينم كند.
يك زن كه بر شانه هايش بگريم
چونان گنجشكي.
يك زن
كه اجزاي پراكنده مرا،
همچون شكسته هاي بلورين، جمع كند.
بانوي من،
عشق تو
مرا آموخت كه هر شبانه
هزار بار، فنجانم را مرور كنم
گشايش عطاران را تجربه كنم
و در پي فالگيران بروم.
مرا آموخت
كه از خانه ام بيرون شوم
راه را در اثر پاي تو طي كنم
چهره ات را در قطرات باران
و در تلالو ستارگان، بخوانم.
از چشمانت ميليونها ستاره بچينم.
سرگشته جهان شوم.
و نشانه هاي بي شمار تو را بجويم.
بانوي من
عشق تو مرا به سرزمين هاي اندوه برد
من پيش از آن، راه را نمي دانستم
و نمي دانستم
كه اشك، همانا انسان است
و انسان، همانا اندوه.
عشق تو
مرا آموخت، كه چون كودكان
چهره ات را بر ديوار خانه ها رسم كنم
مرا آموخت
كه يك زن تاريخ مرا دگرگون كرده است
و من در تو فدا خواهم شد، از رگي تا رگ ديگر
عشق تو
مرا آموخت، كه چگونه عشق،
حركت زمان را تغيير مي دهد
و از همان هنگام كه دوست داشتن را مي آغازم
زمين از حركت بي نياز خواهد شد.
عشق تو
مرا آموخت، تمام آنچه را كه در تصور نمي آمد
من به افسانه هاي كودكانه راه يافتم
و به كاخهاي پادشاهان جم پاي نهادم
دختر پادشاه خواهان من بود
با چشماني شفاف تر از جويباران بهشتي
و گونه هايي گواراتر از شراب انار
عشق تو
مرا آموخت آنچه را كه بيان نمي توان
از گذشت روزگار، و شاهدختي كه نمي آيد.
بانوي من،
عشق تو مرا به سرزمين هاي اندوه برد
و من پيش از آن راه را نمي دانستم
و نمي دانستم كه اشك همانا انسان است
و انسان همانا اندوه.
×××××××