آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Saturday, November 30, 2002
 
هوايي 3

نلي با سر و صدا وارد مي شود. و هوا، آغشته مي شود به بوي عطر و گيسوان ژل زده و چرم.
- چه سرد شده هوا؟
كاپشن چرم اش را در مي آورد و آويزان مي كند. مي روم جلو و روبوسي مي كنيم. صورتش بوي صابون مي دهد.
- چي مي خوري؟ چاي؟ قهوه؟
- چاي لطفا. مزه هندوانه داري؟
كابينت آشپزخانه را جستجو مي كنم.
نه عزيزم. چاي احمد دارم. مزه ليمو هم. اين مزه هندوانه چطور هست؟
نلي خودش را توي مبل جابجا مي كند.
- خيلي خوشمزه س. حتما بايد امتحان كني.اينجا چرا اينقدر سرده؟
مي روم و مشغول روشن كردن بخاري ديواري مي شوم.
- ميدوني كه من هميشه بالا، توي اطاقم هستم.
و مي روم به طرف آشپزخانه.
- از چاي مزه دار هم اصلا خوشم نمي ياد. احمد درست كنم يا ليمو؟
- ليمو لطفا. از ساني چه خبر؟
از كنار در آشپزخانه، نگاهش مي كنم. به معني.
- يعني بهت زنگ نزده؟ باور كنم؟
خودش را جمع و جور مي كند. لبخند مي زند. زوركي.
- به مامان زنگ زد. من هم اونجا بودم.
- به هر حال ممنونم كه اومدي.
و فنجان چاي را جلويش مي گذارم.
- چرا نميري ديدن مامان. تنهايي چه كار مي كني؟
مي نشينم كنارش، و چايي ام را هم مي زنم.
- راستش حوصله نق هاي مامانت رو ندارم. خودت كه ميدوني.
بسته سيگارش را از كيف دستي اش بيرون مي آورد. تعارف مي كند. نمي گيرم.
- خوب مامان اينجوريه ديگه
- مي دونم. البته سرم شلوغه. تازه، اين روزها يه مقدار بي حوصله شدم. تنهايي واسم خوبه.
و ناگهان متوجه مي شوم، كه براي اولين بار، من و نلي، مثل دو تا آدم با يكديگر در حال گفتگو هستيم. زل مي زنم توي صورتش. جوان و تازه و شاداب است.
- نلي؟
- هوم؟
چرا تو و ساني اينقدر با هم فرق دارين؟ البته شايد سؤال بيجايي باشه. من و برادرم هم اصلا مثل هم نيستيم. اما تو و ساني نه تنها هيچ وجه مشتركي ندارين. بلكه دقيقا مخالف همديگه هستين!
مي خندد و عميق نگاهم مي كند
- مي خواي بگو مگو كني؟
- نه. اصلا.
- پس چرا همچين سؤالي ميكني؟
- فراموش كن. يه حرف ديگه بزنيم.
چايي اش را سر مي كشد
- باشه. اما من اونقدرها هم كه فكر ميكني احمق و بد نيستم. فقط با آدمهايي مثل تو و ساني فرق دارم.
رنجيده مي نمايد. آنقدر كه دلم نمي آيد زيبايي نجله را به رخش بكشم.
- اوكي. دلگير نشو. من اصلا فكر نمي كنم كه تو احمق و بد باشي. اصلا اين قياس من غلط بوده است. اما راستش هميشه فكر مي كنم چرا تو و مامان، اينقدر از من بدتون مي ياد؟
- نمي دونم. من كه اونقدر زياد ازت بدم نمي ياد. مامان فكر ميكنه كه تو زندگي ساني رو خراب مي كني. مهم ساني يه كه دوستت داره.
سيگاري ديگر روشن مي كند.
- چرا نلي؟ چون خارجي ام؟
- نه . فكر نمي كنم. شايد چون مسلمون هستي. شايد البته. من تا بحال از مامان نپرسيدم.
و بعد به ناگهان مي گويد
- ديگه راجب به اين موضوع حرف نزنيم.
پا مي شوم و بخاري را تنظيم مي كنم.
- باشه. هر طور كه تو بخواي. راستي، اگه دفعه بعد برام كارت دعوت بفرستي، حتما مي آم.
دفعه قبل، كه نلي يك نمايش مد داشت، نرفته بودم. ساندرا هم.
- جدي ميگي؟ فكر كنم اواخر دسامبر يه نمايش لباسهاي زمستاني داشته باشيم. محلش همون هتل Giraf هست. قول دادي ها.
و پا مي شود.
- حتما مي آم.
و تا دم در همراهي اش مي كنم. براي اولين بار. و كاپشن را مي گيرم تا تنش كند. آن هم براي اولين بار. و نلي اصلا به روي خودش نمي آورد كه تعجب كرده است. فقط موقع خداحافظي به عادت هميشگي اش، متلك مي اندازد. به مهرباني اين بار.
- طاقت داشته باش. چند روز ديگه مي آد.
و مي رود.
×××××××
بايد به زندگي عادي برگردم. اين روزها، به ايران زياد فكر مي كنم. حالا ده سال تمام از آن شب آشفته، كه همه چيز را ، پشت سر گذاشتم و گريختم، مي گذرد. حتي نتوانستم از پدرم خداحافظي كنم. چه رنجي كشيده است پيرمرد. و سال گذشته، همين روزها بود، كه خاله اشرف، زنگ زد.
- نادي، عزيزم، گوش ميدي؟
و من دلم اشوب بود.
- آره خاله، گوش ميدم.
و خاله بغض كرده بود.
- نادي، عزيزم، بابات به رحمت خدا رفت.
و من بي صدا مي گريستم.
- كي؟ چه وقت؟
- راحت رفت. خيلي راحت.
و من مي دانستم كه پدرم رنج داشت. و ده سال تمام، چشم به در دوخته بود. و لابد در آن لحظه كه جان مي داد، نام مرا بر زبان داشت. و دلم مي خواست كه خاله اشرف، همه اينها را بگويد، و نمي گفت. و گوشي را گذاشتم. و رفتم گوشه اطاق كز كردم و گريستم. و يادم آمد كه آخرين بار، سال هاي سال پيش بود كه گريسته بودم. و هيچوقت اين چنين، از بيرون نگريسته بودم. و تا وقتي كه ساندرا بيايد و مرا با چشمهاي خون گرفته، در گوشه اطاق پيدا كند، ساعت ها براي پدرم، كه صد سال تمام، شكوهمند و مردانه زيسته بود، گريستم. براي او كه خواسته بود، جسدش را در يك جزيره دفن كنند.
- پدرم. شب در عزاي تو، چگونه بگذرد؟
و حالا ده سال تمام مي گذرد. و من فكر مي كنم، شايد روزي كه باز كردم، مثل اصحاب كهف شده باشم. و هيچكس از آشنايان مرا به ياد نياورد. و دلم مي خواهد، كسي باشد كه انتطارم را بكشد. كسي باشد كه مرا به ياد بياورد.دلم مي خواهد بروم و به همه بگويم: ؛ آهاي... من نادي هستم...من زنده ام...و بروم آبادان، نادي را ببينم. و بروم شيراز، نادي را ببينم. و بروم مشهد، نادي را ببينم. و بروم تهران، نادي را ببينم. و بروم ديدن پدر و مادر آن دو خواهر كوچك، و برايشان بگويم كه من در آخرين لحظه ها آنها را ديده ام. و همه با هم بگرديم و مزارشان را پيدا كنيم. و بعد تمام شط را شنا كنم، و بروم جزيره مينو، سر خاك پدرم. و بعد دست ساني را بگيرم ، و بروم درست وسط ميدان آزادي، لبهايش را ببوسم. و همه عاشقانم را ، به نوبت ببوسم. و از همه خداحافظي كنم. و بعد بروم خودم را بزنم به آب. و بروم تا عمق. تا اعماق ممكن. و همانجا، تنهاي تنها، شكوهمند و راحت، آرام بگيرم.
آنقدر بمانم، تا بميرم.
×××××××
ادامه دارد



Wednesday, November 27, 2002
 
حاشيه


كساني كه داستان زياد مي خوانند، خواب بيشتري مي بينند.و همچنين كساني كه به مدت طولاني مي خوابند. اين نتيجه تحقيقات گسترده مؤسسه،Dreamlab
مي باشد.بيش از 10000 نفر، با پر كردن فرم مخصوص سؤالات مؤسسه را در باره خواب جواب داده اند. نتيجه اينكه در مواقعي كه شخص پيش از خوابيدن كتاب مي خواند، خوابهاي بيشتر و عجيب تري مي بيند. مطالعه ، قوه تخيل افراد را فعال مي كند.نتيجه قابل توجه اين است كه بيشتر از نيمي از افراد، حتما يك خواب شهودي ديده است.هنگام ديدن اين گونه رويا شخص بر اين نكته واقف است كه در حال ديدن رويا است. خواب هاي شهودي را مي توان حتي ياد گرفت و كنترل كرد. اين يك واقعيت است كه در يك شرايط خاص فرد قادر به هدايت خواب هاي خود مي گردد.
نتايج قابل توجه ديگر:
- زنا ن روياهاي خود را بيشتر به خاطر دارند. اما كابوس هاي بيشتري نيزمي بينند.
- هيچ رابطه اي بين خواندن يا ديدن داستانها و فيلم هاي وحشتناك و ديدن كابوس وجود ندارد.
- كساني كه بيشتر به كتابخانه مي روند. كمتر تلويزيون مي بينندو مسن تر ها، كمتر خواب مي بينند.


 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002