هوايي 2
؛؛ و در اين كتاب ياد كن مريم را
آنگاه كه به مكاني شرقي پناه برد...؛؛
قرآن
شب، با صداي گريه يك بچه، از خواب مي پرم. احساس مي كنم، چشمانم پر از اشك هستند. چراغ بالاي سرم را روشن مي كنم.ساعت 5.5 صبح است. خواب يك دوست قديمي را ديده بودم. كسي كه خيلي دوست مي داشتم. اما در اين ده ساله هيچوقت سعي نكردم، خبري از وي بگيرم. و خواب آن دو خواهر كوچك. كه وقتي به تير اشقيا مي رفتند، مانند دو پرنده بي پناه، در آغوش هم بودند. آن دو خواهر، از جمله كساني بودند كه كمرم را شكستند. چرا خوابشان را ديدم؟ شايد از آن جهت كه چند روز است، اين دخترك مغربي، هوش و حواسم را به خود گرفته است. شايد. و در خواب ، يك زن ديگر هم بود. خارجي بود، و زيبا بود، و در آغوش هم بوديم. درست زير ميدان آزادي در تهران!
پا مي شوم و چشمان خيسم را مي شويم. بر مي گردم توي رختخواب. دلم هواي يك فنجان قهوه كرده است. اما تنبلي ام مي شود. ديشب، از شدت اندوه، زودتر از هميشه به رختخواب رفته بودم.
×××××××
- من
نجله هستم.
- نجله يعني چه؟
- يعني دست نيافتني. فكر مي كنم.
- آها. پس چرا اينقدر راحت بدست آن اراذل مغربي افتادي؟
چشمان زيبايش را لحظه اي روي هم مي گذارد. در نظرم، جوان و بي تجربه مي آيد. از آنها كه به سادگي تاراج مي شوند.حرفي نمي زند.
- چند روز ديگر بر مي گردم. بيشتر صحبت مي كنيم.
و پا مي شوم.
شكري از پشت پيشخوان خودش را به كنار ميز ما مي رساند.
- راهي هست نادي؟
- راه كه زياد هست. فقط كمي صبر.
و خداحافظي مي كنم.
مي خواهم كارش را طول بدهم. يك جا خوانده بودم كه آدمها همه كار براي زيبا رويان مي كنند. نمي خواستم مشمول اين قاعده بشوم. مي خواهم به نجله هم مانند همه پرونده هاي ديگرم نگاه كنم. اما نمي توانم. چرايش را هنوز درست نمي دانم. زيبايي شگفت او، چيزي را در دلم بيدار كرده است. اين التهاب از جنس ديگر است. حس مي كنم، اين دختر جوان، آمده است تا زخمي به من وارد كند. او يك اتفاق ساده نيست. براي همين، قهر آميز و بي رحمانه نگاهش مي كنم. در برابرش، خشك و جدي و بسته بودم. دفعه بعد. سعي ميكنم مهربان تر باشم. سعي مي كنم، با زباني كه بفهمد، حالي اش كنم، كه با آن زيبايي اثيري، مي تواند جهاني را به آتش بكشد. نه اينكه به يغما برود. نه اينكه تاراج شود. نه اينكه شكار شود. بلكه همه را به خاك سياه بنشاند. همه را تاراج كند. همه را شكار كند. ياغي بشود. حيفم مي آيد.
×××××××
ماريكا ، گاه بگاه، مرا ياغي صدا مي كرد. من اما، تاريخ ام را پشت سر گذاشته بودم. دست و بالم در اينجا بسته بود. دليلي براي طغيان نداشتم. اگر چه، از آشتي و مهر نيز، چندان نمي دانستم.
- هيچ زني نمي تواند با تو دوام بياورد.
- مي دانم. هيچ كس.
و يكروز، كه توي خيابان، آنچنان لبانش را بوسيدم كه نفسش بند آمد، تا چند روز مي گريست. وقت، وقت جدايي بود.
- ماري. من بايد بروم.
- مي دانم.
- خداحافظ.
- خداحافظ.
زن ها، رنج مدام من بوده اند. گاه فكر مي كنم، شايد پدرم نيز. كه در هر جزيره، معشوقه اي داشت، چنين رنج مي كشيد. پدرم. از خشكي و خاك بيزار بود. وقتي از سفر برمي گشت. مانند ماهي بود، كه از آب بيرون مانده باشد. بي تاب بود. دنبال بهانه مي گشت. و هميشه. صبح زود، فرار مي كرد. وقتي همه در خواب بودند. من، شب ها فرار مي كنم. اول شب. چون بر خلاف پدرم، كه به جهازش پناه مي برد، و تا آفتاب بزند، به وسط دريا رسيده بود، من تمام شب را مي خواستم، كه فقط راه بروم و اندوهم را به دل شب بسپارم.
پدرم، صد سال تمام، رنج كشيد. و در هيچ جزيره اي آرام نگرفت. من نيز، تكرار مداوم اندوه او شده ام.
مينو كنار گوشم زمزمه مي كند: تو از آن حرامزاده هاي چموش هستي.
- آره. مي دونم.
و توي ترام هستيم. همانجا دست مي اندازم دور كمرش و لبانش را مي بوسم. به التماس مي افتد.
- تو رو خدا. نكن. آبروم ميره. نكن.
چند نفر نگاهمان مي كنند. پيرزني لبخند مي زند. مينو، دكمه ايست را فشار مي دهد. پياده مي شويم.
- بس كن حرومزاده. نكن.
و من، مي دوم به طرف اولين باجه تلفن كه مي بينم. و زنگ مي زنم. به دستي مينو كه بيرون مانده است.
- من هستم مينو.
- فرمايش.
- من بايد بروم.
- ميروي؟
- آره. خداحافظ.
- خداحافظ.
×××××××
ادامه دارد
هوايي 1
سر شب
شكري زنگ مي زند.مي گويد بيا يك قهوه با هم بخوريم. مي گويم باشد براي فردا. اصرار مي كند، و ساعتي بعد، راه مي افتم. توي راه وقتي داشتم بنزين مي زدم، تلفن به صدا درآمد.
ساندرا بود.
- چرا جواب نميدي؟ چند بار زنگ زدم.
- راس ميگي؟ روي موتور بودم. نشنيدم. خوب چطوري؟
- خوبم. بازم داري ميري موتور سواري؟ مواظب خودت باش.
- باشه عزيزم. دارم ميرم ديدن شكري.
- كي؟
- شكري. شكري.
- آهان. خوب. حالت خوب هست؟ كسالت نداري؟
احساس سرما مي كنم. وارد سالن پمپ بنزين مي شوم.، و با سر به فروشنده سلام مي كنم.
- من خوبم ساني. كسالتي هم ندارم. تو چي؟ خوش ميگذره بهت؟
- اوه. عاليه. فقط گاهي خسته مي شم. دلت تنگ شده واسم؟
- البته عزيزم. چه خوب شد زنگ زدي.
- راستي. يه گردن بند واست خريدم. كار دسته. حتما خوشت مي آد. ببينم.
نلي بهت سر ميزنه؟
Irena زائيد يا نه؟ باهاش تماس داري؟
- مرسي عزيزم. حتما خوشم مي آد. نلي بهم سر نمي زنه. Irena هم هنوز نزائيده. فردا حتما باهاش تماس مي گيرم.
- OK
- OK
- ديگه خداحافظي مي كنم. مي بوسمت. مواظب خودت باش.
- خداحافظ. تو هم مواظب خودت باش.
گوشي را مي بندم. مي روم جلوي باجه ، پول بنزين را بدهم. فروشنده پسرك جواني ست كه با لبخند و شك نگاهم مي كند. حتما تمام مدتي را كه من وسط سالن مشغول صحبت تلفني بودم، دستش روي دكمه آزير خطر بوده است. مي گويم بقيه پول را نگهدارد. براي انعام. تشكر مي كند و مي زنم بيرون.
توي راه فكر مي كنم چقدر لحن ساندرا مادرانه بود. و خنده ام مي گيرد. براي دو هفته رفته است به افريقاي جنوبي. يك سفر كاري. هفته اول تقريبا تمام شده است. قرار نبود به همديگر زنگ بزنيم. فكر مي كنم شايد خواب بدي ديده است. يا همين طور ناگهاني، تنهائي در يك شب گرم، در يك هتل لوكس در حاشيه شهرشلوغ
ژوهانسبورگ، آزارش داده است. و فكر مي كنم، كاش زنگ نمي زد.
احساس تنهائي ام بشدت جريحه دار شده است.
×××××××
شكري تا دم در مي آيد به پيشوازم. رستوران تقريبا شلوغ است. مي روم مي نشينم و چند لحطه بعد، شكري با يك فنجان قهوه مي آيد.
- من الان مي آيم. ببخشيد ها. همين الان.
و مي رود به مشتري ها برسد. قهوه ام را به آرامي مي خورم تا نيم ساعت بعد. شكري دوباره برگردد.
- خوب. حالت خوبه؟ چرا به ما سر نمي زني؟
ـ خوبم شكري. يه خورده گرفتارم. شما چه خبر؟
- شكر. شكر.
و اشاره مي كند به دور و برش.
شكري، مصري الاصل است. شانزده سال است در هلند زندگي مي كند، و از هيچ، يك رستوران بزرگ و زيبا ساخته است. مهربان و خونگرم و دلسوز است. قيافه اش آدم را به ياد
عمر شريف مي اندازد. بعضي از مشتري هاي قديمي اش ، او را به همين خاطر،
دكتر ژيواگو خطاب مي كنند. دكتر ژيواگو، اما هنوز درگيريك اجازه اقامت رسمي در هلند است. فرشته عدالت اگر كور نبود حتما اين مرد نجيب را در آغوش مي گرفت.
- چه خبر شكري. برو سر اصل مطلب.
- واله چي بگم. قرار بود يازدهم نوامبر از دادگستري خبري برسه. اما هيچ.
نگران و ملتهب است.
- خوب حالا چرا ناراحتي. سرشون شلوغه لابد. من مطمئنم كه جوابت به همين زوديا مي آد.
و برايش يك ساعت تمام شرح و تفسير و تحليل مي آورم، تا وقتيكه خيالش راحت مي شود.و با آرامش پيپ اش را روشن مي كند.
- يه قهوه ديگه مي خوري.
آره شكري. حتما.
رستوران خلوت شده است. نگاهي به ساعتم مي كنم. تقريبا دو ساعت است كه اينجا هستم. شكري با دو فنجان قهوه بر مي گردد.
- من ديگه بايد برم.
- نه. نه. باهات كار دارم.
قهوه ام را سر مي كشم.
- خوب؟
- يه موضوع ديگه هست.
- خوب؟
و موضوع، يك دختر جوان است. اهل مراكش. دوسال پيش ، در هلند، تقاضاي پناهندگي كرده است. پدرش خواسته است او را به اجبار به عقد يكي از فاميل در بياورد. دختر به همراه خواهر بزرگترش فرار مي كنند. فاميل از همان موقع قصد خون آنها را مي كند. اول به اسپانيا مي روند. در آنجا خواهر كوچك با جواني مراكشي آشنا مي شود. و جوان كه ساكن هلند است او را به عنوان ازدواج به هلند مي آورد. در هلند به سفارت مراكش مي روند و عقد مي كنند.اما جوان حاضر به ثبت ازدواج در شهرداري نمي شود. يك ماهي بعد كاشف به عمل مي آيد كه جوان نيت ديگري دارد. معتاد است و دخترك را به قصد فروش ، به اين دام كشانده است.
دختر جوان اين بار هم فراري مي شود. و شوهر يك ماهه هم به مجموعه شكار چيان افزوده مي شود. دختر به واسطه اي سر راه شكري قرار مي گيرد. و حالا تقريبا يكسال است كه شكري او را در خانه اش پناه داده است.
- شكري! مي دانستي اگر خداي ناكرده يكي از اين اراذل مي فهميد، يا خبر به پليس خارجي مي رسيد، تمام زحمات شانزده ساله ات، به خطر مي افتاد.
اين را با تحسين و دوستانه مي گويم. شكري مي فهمد.
- مي داني نادي ! يك موضوع ديگر هم مي گويم. آن هم فقط به تو. من به هيچ ديني اعتقاد ندارم. اين را اگر با صداي بلند بگويم، شايد نصف بيشتر مشتري هايم را كه ترك و عرب هستند، از دست بدهم. اما باز هم حاضرم. به شرط اينكه آسيبي به اين انسان بي پناه نرسد. بگو چه كار مي شود كرد؟
- اجازه بده بيشتر فكر كنم. تا فردا.
ـ مي خواهي با خودش صحبت كني؟ همين جاس. بذار صداش كنم.
و پيش از آنكه فرصت كنم تا چيزي بگويم، شكري به طرف آشپزخانه رستوران مي رود. سر جايم ولو مي شوم، و به ساعتم نگاه مي كنم. صدائي مي آيد و نگاهم را به سويش مي گيرم.
... و خداي من! سبحان الله. سبحان الله. و دختر جوان در برابر من بود. و زيبايي، نه از آنگونه كه در چشم بگنجد. و يا در زبان. زيبائي اش در جان مي نشست. او، همچون اساطير اولين، در اندامي شگفت، ظهور آشكار خود را، در اين گوشه از زمين، به نمايش مي گذاشت. با چشماني كه تاب هيچ مردي در آن نمي آرست. و موج گيسوان تابدار، كه تا زير چانه اش مي گسترد. و آن قامت كه گويي دست هنرمند طبيعت، به گران ترين سنگ ها تراشيده، و از جوهر ناياب هر چه رنگ، عنصري نامعلوم ساخته، و در عقيق لبانش بكار بسته بود. و هر چه بود، قد قامت زيبايي بود.
سبحان الله...
و ناگهان تمام آيات خلقت، از همه اعصار، به هم مي شد. و يك كلمه، كه مفهوم ازل و ابد بود، و انسان بود، و زن بود، و زيبا بود، در اين موجود، متجلي مي گشت.
حي علي الجمال...
و زانوان مردانه، در محراب پيشاني اش، خم بود. و رمز لولاك، آشكار بود، و اسرار خلقت افلاك.
او، مطلق آرزومندي بود.
كمال حيرت.
بهت تمام.
×××××××
ادامه دارد
حاشيه
××× روزه تطوع صرفه نان است. نماز تهجد، كار پيرزنانست. حج رفتن تماشاي جهان است. نان دادن كار جوانمردانست،
دلي به دست آر كه كار آنست.
اگر بر روي آب روي خسي باشي و اگر به هوا پري مگسي باشي، دلي به دست آر تا كسي باشي.
خواجه عبدالله انصاري
××× تعداد پناهجويان در سطح بين المللي درابتداي سال 2001 در حدود12 ميليون نفر بوده است. بعلاوه در حدود 20 تا 25 ميليون نفر در كشورهاي خود به عللي همچون جنگهاي داخلي آواره بوده اند.
در سال 2001 تعداد 32580 نفر در كشور هلند درخواست پناهندگي كرده اند.اين تعداد شامل 7030 نفر تا سن 14 سال و 25550 نفر از سن 15 سال به بالا بوده اند. از اين تعداد، 8230 نفر اجازه اقامت اجتماعي و 440 نفر پناهندگي سياسي دريافت كرده اند.
ايرانيان با تعداد 1519 درخواست پناهندگي، رتبه چهارم را پس از كشورهاي آنگولا(4111)، افغانستان(3614)، و سيرالئون(2405)، داشته اند.
منبع:
اداره مهاجرت دادگستري هلند