آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Saturday, November 16, 2002
 
در باره آگاهي

تصور كنيد كه فردي مي خواهد خود را به هدفي برساند. مثلا به نقطه A . و ما مصمم هستيم به هر دليل، مانع از رسيدن وي به اين هدف شويم. چه مي توانيم كرد؟
يك: ما مي توانيم به فرد مذكور، هيچ گونه اطلاعاتي از نقطه A ندهيم. بطوريكه وي اساسا از وجود اين نقطه بي خبر بماند.
دو: ما مي توانيم به فرد مذكور، اطلاعات غلط بدهيم. بگونه اي كه وي نقطه A را، در مسير غلط جستجو كند.
سه: ما مي توانيم در مقابل نقطه A ، چند مانع قرار بدهيم. مثلا يك ديوار بلند، يا سيم خاردار، يا يك چاه عميق.
چهار: ما مي توانيم همه مسيرهاي ممكن به سوي نقطه A را، سد كنيم.
پنج: ما مي توانيم به پاي فرد مذكور، يك زنجير محكم ببنديم.يا او را حبس كنيم، بنحوي كه قدرت حركت از وي سلب شود.
شش: ما مي توانيم فرد مذكور را به هر بهانه، محكوم به اعدام كنيم.
...
به همين ترتيب، ما مي توانيم روش هاي متعددي را بكار بگيريم كه مانع از حركت فرد به سوي نقطه A بشوند.
اما، ساده ترين ، عاقلانه ترين. و كوتاه ترين روش، ايجاد يك راه آسان به سوي نقطه B مي باشد.
در همه موانع ياد شده بالا، فرد، به نقطه مورد هدف خود، يعني نقطه A نظر دارد. و به هر ترتيب، راهي براي رفع مانع و رسيدن به هدف پيدا مي كند. مگر اينكه به هيچ وجه از وجود نقطه A ، آگاهي نداشته باشد. وگرنه، حتي با اعدام فرد مذكور، ديگران بيشتر متوجه نقطه A گرديده و به سوي آن مي روند. در صورتيكه اگر راه آسان تر و بهتري به سوي نقطه B ايجاد شود، فرد طبيعتا توجهي به نقطه A نخواهد كرد.
از آنجا كه روح بشر، بر اساس اين شيوه عمل مي كند، لذا، آگاهي، قابل اهميت مي گردد. ما نمي توانيم كه هميشه راه هاي ساده تر را كه براي انحراف از جهت اصلي پيش پايمان مي نهند انتخاب كنيم. آگاهي ، عاملي ست كه ما را از پيچيدگي ، مشكلات و موانع راه با خبر مي سازد. و از چگونگي رسيدن به هدف نيز.

نادي


Friday, November 15, 2002
 
حاشيه

چند شب پيش داشتم كانال ديسكاوري را تماشا مي كردم. برنامه راجب به قماربازان حرفه اي بود. اتفاقا آن شب، مهمان يكي از قمارخانه هاي معروف لاس وگاس، يك ايراني بود. اين آقاي مسن كه با نام رضا معرفي مي شد، از هواپيما پياده شد، سوار يك ماشين ليموزين شد، به كازينو رسيد، مستقيم پشت ميز قمار نشست، يك سيگار برگ كشيد، و در جا 25000 دلار ( بيست و پنج هزار دلار) باخت. بعد پا شد رفت به طرف اطاق مجللش تا استراحت كند، براي بعد.
حالا پيدا كنيد صاحب پول را.


Wednesday, November 13, 2002
 
مردانه 12

دلم گرفته است. بسيار.
اين طور وقتها، همه چيز در نظرم كوچك و بي ارزش مي آيد. همه آن چيزهائي كه در شرايط عادي، بنوعي مهم هستند. احساس مي كنم هر آنچه انجام ميدهم، از روي عادت و ناگزيري و اجباراست. مي روم سوار موتورم مي شوم و به جنگل مي زنم. با آخرين سرعت در جاده هاي باريك مي رانم. در فضا رها مي شوم. و غم و اندوه سنگيني كه بر دلم نشسته است، به دست باد مي دهم. از آنكه هيچگاه نتوانسته ام با كسي درد دل كنم. شايد از آن جهت كه هميشه، ناگزير بوده ام به درد آدم هاي دور و برم گوش بدهم. شايد از آن جهت كه اين سرشت ناگزير، از همان كودكي، بواسطه سختي و درد و اندوه اطرافم، در من نهاده شد و شكل گرفت. شايد از آن جهت كه من، نخستين زادگان پدرم بودم، و هر گاه كه وي، از سفرهاي دور دريائي باز مي گشت، هر آنچه بايد ميگفت، با من مي گفت.
و آن غم. آن غم بي نهايت كه در دل پدرم بود، و از پدران خويش به ارث داشت، بايستي به من نيز مي رسيد. چه سالها كه در جستجوي اين راز بوده ام.
پدرم را همگان دوست مي داشتند. اما هيچ كس را تاب هم صحبتي او نبود. فقط يكي. آن هم من. كه چيزي اما نمي گفتم. و مي شنيدم فقط. و هر بار، مي خواستم كه راز اين اندوه جاودانه را بپرسم، و نمي توانستم. و بي كه بدانم آن غم ناگزير، كه همواره با پدرم بود. و از پدران خويش به ارث داشت، به شيوه اي شگفت در من رسوب مي كرد. و در دلم مي نشست. و سال هاي سال تجلي و ظهور همان حس غريب، چنان مي كرد كه همگان مرا مي خواستند و نمي خواستند. نزديك مي شدند، و مي گريختند. اندوه اما، نقطه اعجاز بود. هر آن چه آرزو مي داشتم، برآورده مي شد. و تا همان هنگام كه از خانه پدري گريختم.
×××××××
در اين جا، در اين كرانه بي نهايتي كه رها شده ام، روز به روز، تهي تر و خسته تر مي شوم. شايد اگر مسافر نبودم، فرزندي داشتم. پسركي، يا دختركي. و اين راز شگفت، اين اندوه شكوهمند و اثيري را، با او در ميان مي گذاشتم. و خواهمش گفت كه سفر جزئي از سرنوشت مقدر اوست. همانگونه كه بر نياكانش رفته است. و مي بايد كه جستجو كند. تا كجا؟ تا چند؟
چرا پدرم نگفت كه بايد برگردم؟ كي برمي گردم؟ چه وقت؟
و هر گاه به آن سرزمين كوچك مي انديشم كه پدرم از نياكان خويش به ارث داشت ، آن تكه خاك. آن نخل هاي كهن. و آن رود آبي كه در حاشيه اش جاري بود. و اكنون جزئي از عالم مادي شده است، احساس مي كنم در برزخي از هيچ معلق مانده ام. مبدا من ناشناس بود. و مقصد من ناشناس بود.
و دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم. و در آن بياسايم. و چراغي. و پنجره اي. و جفتي. و كودكي. و زندگي كنم. زنده باشم.و بميرم.


Monday, November 11, 2002
 
حاشيه
جشن سنت مارتين
در اينجا، همه ساله در شب يازدهم نوامبر، جشن سنت مارتين برگزار مي شود. در اين شب، بچه ها ، فانوس به دست دور خانه ها ميگردند. شعر مي خوانند و شيريني مي گيرند. سنت مارتين (316-397) از ارتشيان رومي بوده است. در هيجده سالگي به مسيحيت گرويده و تا مقام اسقفي ميرسد. در يازدهم نوامبر نيز درگذشته است. وي به كودكان يتيم و فقرا رسيدگي بسيار ميكرده و همه اموال خود را به ايشان بخشيده است. در كتاب سرگذشت وي آمده است كه چون گدائي را بر دروازه شهر ديد كه از سرما در رنج بود، رداي قرمز خود را با شمشير دو تكه كرده و به وي بخشيد. جشن اين مرد مقدس و دوست بچه ها. تقريبا در همه كشورهاي مسيحي يرگذار مي شود.


 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002