آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Wednesday, November 06, 2002
 
مردانه 11
حكايت آن دو زن



ساندرا مي آيد. با دو حكايت غمناك.
Merima يك زن اهل بوسني است. Irena اهل ارمنستان. هر كدام چهار پنج سال ، مردي را پناه داده اند. حمايتش كرده اند، محبت كرده اند و قول و وعده شنيده اند. و حالا مردها، به محض گرفتن جواب، راهشان را كشيده اند و رفته اند. حتي وقتي خانم ها را در مغازه اي، جائي مي بينند، چنان رويشان را كج مي كنند كه انگار نه انگار سال ها ، سر در گوش همين خانم. زمزمه عشق و وفا خوانده اند. وضع Irena رقت بارتر است. او، حامله نيز هست، و فقط يك دوجين نامه هاي عاشقانه از مردك دارد كه وقتي خانم سر كار مي رفته ، آقا در خانه نشسته و برايش مي نوشته است!!
- چرا بعضي آدم ها اينقدر بي شرف هستند؟
ـ كدام آدم ها عزيزم؟ همين مردها را مي گوئي؟
ساندرا چيزي نمي گويد. انگار با همان يك سؤال، همه درد و نفرت و شكايتش را، بيرون ريخته است.
ـ مي گفتي كه ما حاضريم كمكش كنيم.
ـ ايرنا را مي گوئي؟
ـ آره. هموني كه حامله س.
ساندرا اخم هايش را بيشتر توي هم مي كند.
ـ بهش گفتم زنگ بزنه. فكر ميكني بتوني موقع زايمانش بيمارستان باشي؟
مي كشانمش به طرف خودم و دست در گردنش مي اندازم.
- ساني. زياد خودتو ناراحت نكن. اين همه آدم هر روز از همديگه جدا مي شن. اينا هم مث بقيه !
گردنش را از زير دستم در مي آورد. پا مي شود و راه مي افتد به طرف آشپزخانه. از همانجا صدايش را مي شنوم.
- ميتوني بري بيمارستان؟
كانال هاي تلويزيون را بي هدف عوض مي كنم.
- آره. حتما.
و فكر مي كنم، آنچه براي ساندرا، تا اين حد موجب رنج و پرخاش شده است، نه فقط وضعيت اندوهناك آن دو زن، بلكه روش و شيوه غير انساني آن دو مرد است. اينكه آن مردها، در تمام اين سال ها، آگاهانه اين دو زن را مورد سؤ استفاده قرار داده اند، سال ها عشقي دروغين به آنها عرضه كرده اند، سال ها بجاي بيتوته در كمپ و تنهايي و فشار روحي و بي پولي و ...و...در كنار اين زن ها ، پناه داشته اند، و آغوش گرم داشته اند، و همزبان داشته اند، و خورده اند و خوابيده اند. و حا لا، به محض گرفتن جواب، ناگهان به ياد آورده اند كه دختر خاله اي دارند، يا دختر عمه اي، كه لايق همسري حضرات است، و آن دو زن كه سال ها، عشق و اميد و علاقه خود را، ارزاني ايشان كرده اند، خر بوده اند. و من جواب فاميلم را چه بدهم اگر با زني ارمن ازدواج كنم؟ و مادرم چه خواهد گفت اگر بفهمد كه اين زن بوسنيايي، بيوه يك آدمي ست كه در جنگ كشته شده است؟ و همين طور لابد استدلال است كه آقايان براي خود مي كنند.
و من همينطور مشغول عوض كردن كانال ها هستم. و فكر مي كنم چرا ساندرا به رويم نمي آورد كه مردها ، هر دو ايراني هستند. و ناگهان احساس اهانت مي كنم. و نمي خواهم باور كنم ، كه ساندرا، با اين تفكر وسيع و منطق ذاتي، آگاهانه از ذكر موطن مردها، خودداري كرده است. فقط به اين خاطر كه مبادا به من بر بخورد. مگر قرار است من افتضاح يك هموطن را به گردن بگيرم؟ يا افتخار يك هموطن ديگر را به خود بخرم؟
- ساني...ساني...
و حالا من نيز به شدت اخم كرده ام.
مي آيد. و فنجان سوپش را روي ميز ميگذارد. كنترل را از دستم مي گيرد و تلويزيون را خاموش ميكند.
- نادي! يكي از زن ها اهل بوسني ست. يكي اهل ارمنستان. مردها هر دو ايراني هستند. و همه اين آدمها مي توانستند اهل هر كجاي دنيا باشند. مهم ، فقط خيانتي ست كه به اين زن ها شده است.
تلويزيون را روشن مي كند. كنترل را به دستم مي دهد. فنجان سوپش را از روي ميز بر مي دارد، و مي رود. اخم كنان.
زل مي زنم به تلويزيون. همين جور بي هدف كانال ها را عوض مي كنم. و فكر مي كنم به آن دو زن. و آن دو مرد. من هم. اخم كنان.


 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002