آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Friday, November 01, 2002
 
مردانه 10

خانم م زن تنهائي ست. سي و چند ساله است. درس خوانده است و در ايران سرو سامان داشته است. سه سال پيش هرچه داشته، چوب حراج زده است و آمده است هلند.
حالا سه سال است كه به قول خودش پير شده است براي يك اجازه اقامت. زندگي در كمپ پناهندگي، به خصوص در سال هاي اخير، بواسطه لغو بسياري از امكانات رفاهي، سخت و سخت تر شده است. مثل همه پناه جوها، خانم م به شدت معتقد است كه بالاخره جواب خواهد گرفت. اولين بار كه پرونده اش را خواندم، بر خلاف اعتقاد او، جاي چندان اميدي نديدم. همان روز گفتم، خانم، من نمي خواهم به تو اميد كاذب بدهم، چند تا راه جلوي پايت ميگذارم كه لااقل اين سه سال انتظارت حرام نشده باشد. يا برو به يك كشور ديگر، يا برگرد ايران، يا با يك آدمي كه اقامت دارد ازدواج كن.
اول چشمهايش را گشاد كرد و بعد گفت: واه، يعني من با چنين كيسي جواب نمي گيرم؟ وكيل قبلي ام كه مي گفت من دادگاه رو برنده شدم.
گفتم وكيل قبلي ات لابد ملاحظه روحياتت رو كرده. اگر چه بعيد مي دانستم كه وكيل اش چنين چيزي گفته باشد.
تا يك ماه هر هفته مي آمد. مي نشست يك استكان چائي مي خورد و سر درد دلش باز مي شد. از زندگي اش در ايران مي گفت.از كار و بارش. يك بار هم عكسهاي خانوادگي اش را آورد و نشانم داد. بار آخر تعريف كرد كه كارش به دوا و دكتر كشيده است.
ـ ديگه طاقت نمي آرم. آخه اينا چرا ملاحظه نمي كنن. من درس خوندم، تخصص دارم، سه سال از عمرم رو تلف كردن. چرا همون روز اول به آدم نمي گن برو. حالا كجا برم آخه؟
كشور ديگه كه همين آش و همين كاسه س. ايران هم كه نمي تونم برگردم. نمي دونم.
پرونده اش تقريبا بسته شده بود. درخواست فرجام كرده بود. اما لابد خودش هم مي دانست كه اين فرجام، بجز يك كاغذ بازي مرسوم نيست، و فقط موعد اخراجش را چند ماهي عقب مي انداخت. شكسته و اندوهگين و بيچاره رفت.
چند روز پيش، زنگ زد و به ديدنم آمد. يك بسته شكلات آورده بود و همانطور سرپا گفت: آقا، دارم ازدواج مي كنم.
گفتم: خوب مبارك است. حالا اين آقاي خوشبخت كي هست؟
- ايرانيه. مرد بدي نيس.
ـ كار ميكنه؟ حقوق بگيره؟ من پرسيدم.
سرش را پائين انداخت و مشغول باز كردن بسته شكلات شد.
- كار؟ نه. لازم نيس آقا. سنش بالاي شصته.
و بعد بغضش تركيد، و خم شد، و نشست.
- آخه اينقد بيچارگي؟ من چطور مي تونم سه سال تحملش كنم؟ نه علاقه اي . نه حسي. هيچي.
اشكش را با دستمال گرفت. گفتم: مي خواي يه ليوان آب واست بيارم. چرا گريه ميكني. مگه خودت انتخابش نكردي؟
- من انتخابش كردم؟ داد زد.
به رو نياوردم. گفتم: منظورم اينه كه اين مسئله، به نوعي جزو پروسه درخواست اقامتت شده. سه سال كمپ رو تحمل كردي، سه سال هم اين پيرمرده رو تحمل كن.مث باد وبرق تموم ميشه.
شكلات را گذاشت جلوي دستم. سيگاري درآورد و آتش زد.
- ميدوني آقا. شما توي اين مدت خيلي به من محبت كردي. بخدا من توي اين مملكت به هيشكي اندازه شما اعتماد ندارم...
حرفش را بريدم: خوبه خانم. نمي خواد تعارف تيكه پاره كني. همون دادي كه سر ما كشيدي بس نبود؟
داشتم سر به سرش ميگذاشتم. نمي خواستم خجالت زده برود.
- به هر حال من برات آرزوي خوشبختي ميكنم.
و يادم آمد كه سعدي گفته بود، زن جوان را تيري در پهلو نشيند، به كه پيري. و مي دانستم كه اگر چه خانم م چندان احساس خوشبختي نخواهد كرد، اما آن پيرمرد، حتما آخر عمري خوشبخت شده است. و راستش مانده بودم بخندم يا گريه كنم. موقع رفتن، خانم م ، دستش را توي دستم گذاشت. همان جا مكث كرد، و چشم در چشم گفت:
- آقا، اين سه سال تموم ميشن. اما يه زخم عميق توي دل من مي مونه.
ديدم جاي خنده نيست. بايد گريست.


Wednesday, October 30, 2002
 
انگار اين تمپلت جديد، به روان مردانه ما بيشتر مي آيد. اگر فردا ساندرا نگويد: خودت كه سياهي، هميشه خدا هم كه سياهپوشي، حتي نتوانستي رنگ آسماني تمپلت را تحمل كني. برايت يك ملاقات با روان پزشك مي سازم. حتما بايد بروي.
حالا ببينيد. اگر فردا همين طور نشد. من اسمم را ميگذارم زنانه.


Monday, October 28, 2002
 
جنوبي
؛ براي يك دوست؛
ـ
بوي تو مي آيد، از انتهاي نخل معاتيج
بوي شكفتن شرجي
بر روي انگشتانت.
با من بگو اي يار
عشق از كدام سمت مي وزد؟
تا بادبان برافرازم.
جهاز راهي درياست
و جاشوان در انتظار من.
من مي روم
من مي روم
و گيسوان تو در نيمروز بدرقه،
به اهتزاز نيست.
شايد،
روزي كه بازگردم،
با گوشواري از ياقوت
عروس سوم شيخي باشي
در انتهاي جزيره
ـ

 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002