آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Friday, October 25, 2002
 
يك اتفاق ساده

يكي دو ساعت پيش ايستاده بودم دم در با يكي از دوستان صحبت ميكردم. ناگهان صداي جيغ ممتد و گوشخراشي در خيابان پيچيد. اول فكر كردم حتما چندتا جوانك هستند كه شب شنبه اي چند بطر آبجو خورده اند و حالا به جيغ و ويغ افتاده اند. اما ديدم كه چند تا آدم به سوي محل صدا مي دوند. اينجور اتفاق ها در اين محلات آرام نادر است. ما هم پشت سر جماعت رفتيم. در تاريكي گوشه خيابان عده اي جمع شده بودند. رفتم جلوتر. زني دراز به دراز افتاده بود. اي داد. اين كه خديجه خانم خودمان است. پرسيدم: كسي به پليس خبر داده است؟ زني از ميان جمعيت گفت كه زنگ زده است و تا چند لحطه ديگر پليس خواهد رسيد. نشستم و خديجه خانم را وارسي كردم. احتمال ميدادم چاقو خورده باشد. اما اينطور نبود.
هر كه چيزي مي گفت. چند تا از همسايه ها چتر آوردند و بالاي سرش گرفتند. بالاخره پليس آمد. و خديجه را چند نفري توي ماشين گذاشتند.شماره تلفن و اسمم را به پليسها دادم كه اگر كمكي براي ترجمه خواستند زنگ بزنند. چون مي دانم كه خديجه خانم نمي تواند هلندي صحبت كند. يك سالي ست كه از شوهرش جدا شده است و با يك مرد ايراني ديگر زندگي مي كند. دو تا بچه كوچك هم دارد. شوهر سابقش اما از آن ديوانه هاست. خدا كند بلائي سر بچه ها نياورده باشد. اين هم از شب شنبه ما. همين طور شال و كلاه كرده ام و منتظر هستم كه هر آن از اداره پليس زنگ بزنند.ساندرا اخم كنان دارد تلويزيون نگاه مي كند. يك هفته است و يك شب شنبه. آن هم اينجور بشود. من اما حواسم بيشتر پي بچه هاي خديجه خانم است. خدايا خودت رحم كن!


Wednesday, October 23, 2002
 
عاشقانه

سبزينه رو !
من اين ترانه را براي تو مي سرايم
از دورترين نقطه جهان
كه در جستجوي تو پيمودم.
زهي راه ، زهي زخم.
كدام فاصله، باور مي كند مرا
اگر تمام خاك را نسرايم.

بي ياورم !
زبانت را به من بياموز
تا آب را بسرايم
و نخل را بسرايم
و عشق را بسرايم
و صبح بدرقه،
ياران خوني ام را
به لحن دريا بسرايم.
چشمانت را به من بياموز
تا بي كه خواب نابگاه مرا در برد
سال هاي تمام
با داغم بر تمام دل
و زخمم بر تمام كمر
قامت زخمينه ات را بنگرم

دستانت را به من بياموز
تا جهاني را كه با تو دشمن است
رودر رو بايستم
و سلاله سبزينه ات
كه به جادوان سياه
و شمشيرهاي دو شاخه از نيرنگ و فريب
بريده شد،
دوباره برآيد.

نامت را به من بياموز
تا پدرانم را بيابم
و زادگانم در بيكسي نميرند.

ليلاي من!
به جستجوي تو
هموار و ناهموار مي تازم.
دامن بگشا.

چگونه بميرم
اگر كه عاشق نباشم.


Tuesday, October 22, 2002
 
مردانه 9
ب الاخره بعد از مدت ها سروكله نلي پيدا مي شود. خواهر كوچك ساندرا. گله دارد كه چرا در مراسم مدي كه او هم جزو مانكن ها بوده است، شركت نكرده ايم. روي سخن اش با ساندرا است، و البته نيشش را به من مي زند.
مي گويم: عزيز جان! ما كه افتخار داريم شما رو از نزديك تماشا كنيم، چرا بيائيم شو؟
و باز هم حرفمان مي شود. اين طور موقع ها ، به جاي نادي مي گويد، مودي ! ( حضرت دكتر محمودي فيلم بدون دخترم هرگز، كه سالي دوازده ماه از كانال هاي مختلف تلويزيون هلند پخش مي شود.) من هم به تلافي مثل هميشه مي گويم: راستي فهميده اي كه تعداد عاشقان آيتاج به 250 نفر رسيده است؟ و نلي هم ، مثل هميشه مي تركد.
آيتاج ، يك دختر دورگه است. آنقدر زيباست كه هر كه او را ببيند، چه زن و چه مرد، با دهان باز حيران مي ماند، صدها عاشق آشكار و پنهان دارد، فقط نلي است كه چشم ديدن او را ندارد. راست است كه مي گويند، دو زيبا رو در يك شهر نگنجند.

ن لي نمونه فرديت مطلق است. نمونه دقيق دختران و زنان امروز اروپائي كه از همان ده دوازده سالگي، با من خود رشد مي كنند، مستقل و آزاد و تامين هستند، و در كشوري مثل هلند، در بسياري از امور نيز، به ظاهر حرف اول را مي زنند. اين تبعيض به اصطلاح مثبت، آنچنان در فرهنگ اين جامعه ريشه دوانده است كه در محيط خانواده ، اناث توي سر ذكور مي زند، و لاجرم مرد جماعت، بي خاصيت و مطيع بار مي آيد. نتيجه هم اين است كه دختران هلندي، دوست پسرخارجي را به نوع هلندي اش ترجيح مي دهند، چون جماعت ياد شده ، كله خر است، و ولخرج است و سكس ماشين خوبي هم هست. اما به محض آن كه پا را فراتر از سي سالگي مي گذارند
و قصد تشكيل خانواده مي كنند، به سراغ مرد هلندي مي روند، چون معقول است، و حساب و كتاب مي داند، و مطيع است، و ... سواي اين واقعيت كه تعدادي نيز، بر خلاف اين قاعده كلي ، با مردان خارجي ازدواج كرده و مي كنند.
نلي اما، خود پسند تر از آن است كه به كسي دل ببازد.

ا وايل، ازحضور اين همه زن، در همه جا، تعجب مي كردم. به نظرم مي رسيد كه علت هاي اقتصادي و سياسي زيادي در ايجاد اين شرايط، دخالت داشته اند. نه، من حتي آن موقع كه در ايران بودم، به برابري انساني زن و مرد اعتقاد داشتم، همچنين به ضعف و قوت اين دو جنس، واقف بوده ام. اما آن چه كه در اينجا مي ديدم، نوعي نابرابري معكوس بود. به خصوص كه شاهد درك بسيار غلط و نابجاي اين پديده، در ميان خانواده هاي مهاجر ، و بخصوص ايرانيان بودم. بسياري از خانم هاي ايراني ، فقط به واسطه ذوق زدگي ناشي از آزادي ، و حمايت هاي سيستماتيك جامعه ، تند و تند ، در خواست طلاق مي كردند. يكي بعد از 24 سال زندگي مشترك و 4 تا بچه، ناگهان متوجه مي شد كه شوهرش
كوتاه قد است و اصلا نمي شود با او ادامه زندگي داد. يكي دلش نمي خواست حقوق ماهيانه سوسيال را با شوهرش تقسيم كند، يكي عقده هاي سركوفته اش نمايان مي شدند، يكي....
و مردها، آن هم مردهاي ايراني، كه خوار و ذليل، خودشان را به در و ديوار مي زدند، دم بر نمي آوردند. و الا كافي بود خانم اعلام كند كه آقا او را تهديد به مرگ كرده است، و آن وقت حساب آقا با كرام الكاتبين بود. اين وسط هم چند تا خانم فمينيست ايراني بودند كه آتش بيار معركه مي شدند. هيچ كاري نداشتند جز اينكه خانم هاي تازه به دوران رسيده را از شر شوهران جنايتكارشان نجات دهند. حالا حتي اگر اين مرد، در علم و دانش و اخلاق و معرفت، بي كم و كاست بود. بعد چه مي شد؟ از آن طرف خانم هاي نجات يافته، يكي مي رفت دوباره با يك آقاي ايراني دوست مي شد، يكي از زور تنهائي و فشار غربت رواني مي شد، يكي صبح تا شب در كارخانه ها كارگري مي كرد و با ارسال پول براي فاميل مفت خور در ايران براي خودش اعتبار و عزت مي خريد، يكي هر روز به هر بهانه مي رفت سراغ شوهر اسبق و دعوا راه مي انداخت، يكي مي رفت يك جوان ايراني را كه يك سوم سن خانم را داشت از كمپ پناهندگان، به خانه مي آورد و جوجه پروري مي كرد.... هان؟ فكر مي كرديد اين خانم ها با هر كدام حداقل ده پانزده سال سابقه شوهرداري، و بچه داري بعد از طلاق مي رفتند سراغ فتح قله هاي دانش و علم؟
و اما مردها. يكي دست دوتا بچه اش را مي گرفت و در مي رفت. يكي برمي گشت ايران و از غصه مي مرد، يكي ديوانه مي شد، يكي مي زد روز روشن زن اسبق را با چاقو مي كشت، يكي چون ديگر نمي توانست شبها روي كاناپه بخوابد، تا خانم و پسر خوانده اش روي تخت بخوابند، تخت را ، به اضافه آدمهايش به آتش مي كشيد، يكي بعد از طلاق، به خانه شاگردي خانم رضايت مي داد تا از تنهائي نپوسد، يكي....
من يكي را هم نديدم زين جماعت شاد!

مانده بودم بلاتكليف. زن هاي ايراني ، از هر چه مرد ايراني بدشان مي آمد، و زن هاي هلندي هم از صدقه سر فيلم بدون دخترم، و پيش داوري هاي آنچناني، چشم ديدن ام را نداشتند. تا اينكه با يك زن ايراني آشنا شدم.آن موقع دانشجو بود و خيلي پيشتر از من در اينجا اقامت داشت. فكر مي كرد من با بقيه مردهاي ايراني فرق دارم، اما بعد از يك سال متوجه شد كه ما مردهاي ايراني همه سرو ته يك كرباس هستيم. چرا؟ چون بنده نمي خواستم ازدواج كنم. و اين را صد البته در همان اولين روز آشنائي گفته بودم. و اتفاقا خانم هم با من هم عقيده بود. حالا چه شد كه تغيير عقيده داد، خدا داند و خودش. بعد از جدائي مان رفت و به خير و خوشي، زن يك هلندي شد.
بعد با ماريكا آشنا شدم. كه هنوز هم عقيده دارم، نمونه يك انسان مطلق است. و هر چه خصلت نيك و انساني را مي توان در وجود او باز يافت. من، البته در حد او نبودم، و كنار كشيدم. و هنوز مات مانده ام كه چرا اكثر زن هاي ايراني تا پاي شان به اينجا مي رسد، موهاي شان را رنگ مي زنند ، و افاده مي فروشند، و خرتر و مبتذل تر مي شوند، و فقط به شرطي با شوهرانشان مي مانند كه آقا به نقش لولوي سر خرمن قناعت داشته باشد، آن هم براي اينكه فاميل عقب مانده در ايران، براي خانم حرف در نياورند، و بعد از سال ها اقامت هنوز هم كه به دكتر مي روند تا بفهمند چرا اين ماه عادت نشده اند، دخترك ده ساله شان را براي مترجمي مي برند... و..و...و... چرا از اين زن، ماريكا ، اين انسان تمام، سرمشق نمي گيرند؟
س اندرا ، يك زن است. نه فقط به مفهوم جنسي، بلكه از آن جهت كه مانند يك زن مي انديشد و رفتار مي كند.چيزي كه در زن هاي هلندي كمتر يافت مي شود. او از آنگونه زن ها ست، كه بايد دوستشان مي داشت. اما هميشه بين من و او، يك ديوار بلند قرار داشته است. شايد از آن جهت كه هنوز هم نتوانسته ام به هيچ زني ، به جز ماريكا، اعتماد تام و تمام داشته باشم. يعني به هيچ آدمي.
ساندرا، با من و با اين ديوار كنار آمده است. چرا كه خود او هم، مرزها و ديوارهاي متعددي. در رابطه اش با من، دارد. و تا به امروز، هيچ كداممان، پايش را از اين مرزها فراتر نگذاشته است، و با هم قرار گذاشته ايم كه عاشق يكديگر نشويم. و هر كدام از ما، اگر ناگهان يكروز صبح از خواب برخاست و احساس كرد كه عاشق شده است، بي سر و صدا، راهش را بگيرد و برود.
از اين سوگناك سرنوشت.
تمت.


Monday, October 21, 2002
 
حاشيه
به ياد آبادان

يه روزي از همين روزا،
يه روزي از همين روزاي سرد و تلخ،
كوله مو ورمي دارم و راه مي افتم به خدا.
اينجا كسي دلش نمي سوزه برا غريبه ها،
اينجا كسي حوصله مث ماها رو نداره،
اينجا مي ميرن همه خاطره ها.
××××××
يه روزي از همين روزا،
پشت سرم ميذارم اين فاصله ها،
ميرم و ميرم تا به شهر آشنا،
به شهر گرم روزها و لحظه ها، شلوغيا.
به شهر باغ و آب و نخل و سايه ها،
به شهر شبهاي شط و شرجي و ماه، بلمچيا.
به شهر آواز و ني و بچه گيا.
××××××
بچه گيا، دلامونم كوچيك بودن،
دلخوشيا ولي قد ستاره ها.
يادش بخير،
رو پشت بون خوابيدنا
شباي شرجي، رو تشكهاي خنك غلتيدنا،
ننم مي گف: اي بچه آدم نميشه
بابام ميگف: نفرين نكن، آواره ميشه بچه، ها.
اون موقه ها، صب تا به شب
تو كوچه ها ولو بوديم.
ظهراي گرم، تابسونا، با بچه ها.
با اسي و حمودي و ابرام سيا.
سنگ مي زديم به خونه بريميا،(1)
فرار ميكرديم تا كنار تانكيا.(2)
××××××
فصل رطب، تو چارحوض(3) و، تو بمبوا(4)
رطب دزي تو نخلاي فياضيا(5)
قلاب گرفتنا و بالا رفتنا
باوارده(6) و دزيدن بايسيكل كامبيزيا.(7)
كامبيزيا، به ما ميگفتن پاپتي، بچه گدا.
اسو ميگفت، يه وخ نيان پاسبونا.
بچا بريم تيسه زني.(8)
تيسه زني تو لجنا، برا دوتا پول سيا.
ابو ميگفت، چلب بگيريم عقب شهري گدا،(9)
حمودي قلدري ميكرد، نه بچه ها،
گاو گوساله، فنگل پنير، اشكل كيلي، هرچي كيلي.(10)
كي ميتونه شطه شلينگ كنه با پا؟
××××××
يادش بخير، قر كردنا. تفكه حروم تا قيومت(11). صول كردنا.
گل شده و بادبادكا، نخ دادنا.(12)
روپشت بون، سنگ مي زديم به كفترا.
عصر كه ميشد با تيركمون، نخلسونا.
اسو مي گفت، ابوذره(13). چرا زديش.
ميان بخوابت سيدا.
××××××
بضي روزا، سينما تاج ، فيلم هنديا
پسره بازي، لشكر كشي تو كوچه ها.
يادش بخير گوني دليا، مس دزيا
دمپائي پاره، بطري خالي، در پپسيا.
با يه قرون پولداريا.
بعد برو تا طبقي. خنجر بادي يا باقله،
يا سرتاسر، يا باميه،
سمبوسه و پاكوره و قارا سيا.(14)
××××××
بچه گيا، تموم شهرو با پاي پتي دور ميزديم.
جمشيد آباد، ايسگاي ده، دو تانكيا.(15)
هزاريا تا سلويج، تا لين سياحي و تا پليتيا.(16)
تا تانكي ابولحسن، احمد آباد و كارون،(17)
ميدون و ايسگاه صمد، كواترا.(18)
عاشق بوديم. چارتائي مون.
عاشق يه سبزه خوش قد و بالا،
با دوتا چشمون سيا.
××××××
بچه گيا، اما دريغ تموم شدن.
دود شدن، بخار شدن، توي هوا.
سالاي سال، اومد و رفت.
ما مونديم و فاصله ها،
ما مونديم و تنهاييا،
ما مونديم و خاطره ها.
××××××
1- محله پولدار نشين آبادان
2- ميداني در آبادان
3-4-5-6- محله هاي آبادان
7- بچه سوسول
8- يك نوع بازي
9- ماشين هاي خط آبادان-خرمشهر
10-11-12- بازي هاي بچه گانه محلي
13- پرنده اي با سر سبز كه مورد احترام اهالي بود
14- انواع خوراكي هاي محلي
15-16-17- 18-محلات معروف آبادان

*** اين هم عكس هاي آبادان ***

 
زنانه 3
ديروز، وقتي سوار بر اتوبوس از محل كارم برمي گشتم، در صندلي جلويم، مادر و كودكي را ديدم. زن، خارجي بود، و كودك كه چهره زيبائي نيز داشت، گاه به گاه سرش را بر مي گرداند و برايم مي خنديد. بعد مادرش متوجه شد و او نيز سر برگرداند و لبخند زد. اسم و سن كودك را پرسيدم. دختر بود و يكسال و چند ماه سن داشت، و در هلند متولد شده بود. زن اما نگران بود كه مبادا، آنها را به كشورشان افغانستان برگردانند. زيرا دولت هلند، افغانستان را در رديف كشورهاي امن شناخته است. من به او اطمينان دادم كه چنين اتفاقي نخواهد افتاد. دلم نمي خواست اين دخترك زيبا كه مدام مي خنديد، به افغانستان برگردد.
ناگهان ، همه كودكان بي پناه دنيا، جلوي چشمانم مي آيند. كودكان خياباني در برزيل، كه توسط پليس با شليك گلوله، شكار مي شدند، كودكان گرسنه در عراق ، كه از سؤ تغذيه مي مردند، كودكان كارگر در معادن پرو، كودكاني سربازي كه در افريقا مي جنگيدند، كودكان تنها...... آه خدايا، چرا جهان را زيرورو نمي كني؟
ساندرا

 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002