زنانه 2
سال ها پيش ، كسي را مي شناختم كه آرزومند آگاهي ، و تشنه كشف و پژوهش بود. او در نهايت به جنون رسيد. زيرا، اهميت حيات و لزوم آن براي او، فقط در دانش مطلق خلاصه مي شد. دانش، بي نهايت است و توانائي انسان محدود. اين عدم توافق موجب شد كه فرد مذبور، به چنين سرانجامي برسد. شايد او، بتواند مصداق واقعي اين نظريه باشد كه “ زندگي توافق مستمر روابط دروني با روابط بيروني است.“
×
طبيعي است كه ما براي رسيدن به هدف، نيازمند حركت هستيم. اين حركت ، در يك بستر طبيعي با علم به توانائي و شناخت ابزار راه، سهل و ميسر خواهد بود. در اين ميان توافق همواره بين روابط درون انسان كه عقل و حس و درك او هستند، با روابط بيرون او، كه قوانين و ابزار و موقعيت ها مي باشند، لازم و اساسي است.
اگر تضاد بين اين درون و بيرون زياد باشد، در آن صورت ناامني و ترديد ناشي از آن، موجب اتلاف انرژي و عمر انسان خواهد بود. ما مي توانيم با جهت دادن به انديشه و احساس خود، در راستاي اين هدف، و با غلبه بر هر آنچه كه موقعيت ارزشي ما رابه خطر مي اندازد، موجب اين توافق و تفاهم باشيم. اين تفاهم موجب خواهد شد تا ما، در زندگي و ارتباط با ديگران، به نقطه اي از آرامش و آگاهي واقف شويم كه مشكلات جان فرساي كنوني را، رفع مي نمايد.
در اين حركت مي بايست عنصر هوشياري را، به عنوان محك شناسائي به همراه داشت. چه بسا حوادث و مشكلاتي كه پيش روي انسان قرار گيرند و او را از راه بازدارند. اگر چنانچه اين عنصر به همراه ما باشد، به سادگي مغلوب نخواهيم شد و نيز، ضربات حوادث موجب جهش هاي تكاملي ما خواهند شد.
مي توان اين عنصر را نيز“منطق“ ناميد. با يك محاسبه منطقي، انسان مي تواند، معادلات مجهول حيات خويش را، به نحوي ممكن حل و تفسير نمايد.
اميال و آرزوهاي نابرآورده، خواست ها و احساسات نالازم، حرص، نفرت، حسادت، خودخواهي، تخريب گري، آزار دهي و خودآزاري، خودبيني و قدرت طلبي، مجموعه اي از بيماري هاي ويرانگري هستند كه نه تنها ما را از حركت باز مي دارند، بلكه موجب ويراني ما و پيرامونمان مي گردند. به همان اندازه اهداف غير منطقي و محاسبه نشده، موجب بيراهي و نااميدي و در نهايت، بيماري و ياس انسان خواهند بود.
اگر بپذيريم كه حركت، در ذات همه اشيا و پديده ها نهفته است، پس بايد بپذيريم كه در اين حركت جبري، ابزارهاي منطقي و عقلاني را بكار بريم. تا مبادا به جاي تكامل مثبت و جهت دار، به تكامل منفي و بي جهت برسيم.
در اين رابطه، نظريه “
اريك فروم“ قابل توجه است.
×× وي اهداف زندگي را به اهداف
آگاه و
ناآگاه تقسيم كرده است. بسياري از انسان ها داراي دو برنامه هستند. برنامه اي آگاهانه و رسمي كه در حقيقت، توجيه كننده هدف ناآگاه است. و ديگري برنامه اي ناآگاه كه در واقعيت رفتارهاي انسان را، موجب مي گردد. وسعت و دامنه تضادهاي مخفي موجود بين برنامه آگاه و ناآگاه از فرد تا فرد متفاوت است. عده اي انسان هاي بدون برنامه مخفي هستند. آنها به اندازه اي تكامل يافته اند كه به يگانگي با خويشتن رسيده اند، و عده اي ديگر انسان هائي كه همواره خود را با برنامه مخفي شان تداعي مي كنند. دسته اول انسان هائي عاقل و شكوفا و دسته دوم انسان هائي سخت بيمار هستند كه از بيماري خويش بي خبرند. وي، قسمت اعظم مردم رابه اين دو دسته تقسيم مي كند.
بديهي است در تلاش براي بهبود حيات فردي و اجتماعي و سلامتي روابط بشري، و نهايتا نيل به يك جامعه سالم، همه ما مي بايست ابزارهاي واقعي خويش را به كار برده و به حركت افتيم. و آنگاه كه بخواهيم بطور واقعي و منطقي، به هدف خود برسيم، مي بايست كه از انسان هاي دسته اول باشيم. از درون تضادهاي لازم و موجود، چهره حقيقي خود را بيابيم. واقعيت رفتارهاي خود را درك كنيم. تا جائي كه به يگانگي با خويشتن برسيم. در آن صورت است كه برنامه ها و اهداف ما، صورت آگاه و روشن خود را مي يابند و در روشنائي برخاسته از اين كشف، به نقطه مورد نظر خواهند رسيد.
ما از عصر خود جدا نيستيم. عصر ما، عصر افزايش درد و رنج بشري ست. عصر ناهنجاري و عصيان و دربدري ست. عصر تنهائي و انده و پريشان حالي ست. ما، ناگزير از حركت هستيم. رو به جهت هاي حقيقي و روشن.
× هربرت اسپنسر. 1903-1820. فيلسوف انگليسي.
×× اريك فروم . 1980-1900. جامعه شناس و روان شناس آلماني.
حواشي
× من هميشه ترجيح مي دهم، بين آن هائي باشم كه كشته مي شوند، نه آن هائي كه مي كشند. آلبرتو موراويا
× آدم خواري رو به رئيس قبيله كرد و گفت: به نظر شما اين كچل كله طاس رو كه گرفتيم، كبابش كنيم يا آب پز بخوريم؟
رئيس قبيله در حالي كه قرباني را ورانداز مي كرد گفت: به نظر من اگه طاس كبابش كنيم بهتره.
× يك بابائي در اينجا هست، خيلي ايران پرست. هميشه هم ورد زبانش بود كه نژاد برتر ايراني بالاخره دنيا را خواهد گرفت. چون اين اروپائي هاي احمق از صدقه سر ما به اينجا رسيده اند و اصلا مغز ندارند، ديگر تكليف افريقائي و افغاني و عرب و غيره معلوم است!!!
يك روز كارت دعوتي به دستم رسيد به اين شرح : بدينوسيله پيوند مبارك زناشوئي بين آقاي (همان بابا) را با دوشيزه!!!!!! Ellen Van Gog باطلاع ميرساند.
به نظر شما يعني كه چه؟
مردانه 8
چند سالي پيش ،
مادرم از
ايران آمده بود براي ديدنم. بعد از ده سال همديگر را مي ديديم و من بي صبرانه مي خواستم از حال و احوال هر چه دوست و آشنا با خبر شوم.
ـ راستي،
پسر خاله هنوز هم از ديوار راس بالا ميره؟
ـ هنوز
دختر ملوك به باباش ميگه تاتا؟
ـ پسر عمه
حامد هنوز تو جاش مي شاشه؟
ـ
حسن و حسين دوقلو، بالاخره معلوم شد كدومشون حسنه، كدوم يكي حسين؟
ـ
رضا به همه آرزوهاش رسيدآخر؟
و
مادرم كه هاج و واج نگاهم ميكرد، گفته بود: كجاي كاري بچه ! پسرخاله زن گرفته و دوتا بچه هم داره كه يكي شون از دوپا فلجه!
دختر ملوك شوهر كرد به يه بابائي كه بعد معتاد از آب دراومد، حالام داره تو دانشگاه درس مي خونه و قسم خورده ديگه شوور نكنه.
حامد، دفتر ترجمه داره و با دختر خاله ش ازدواج كرده،
حسن و حسين بعد فوت باباشون شدن آقايون معمارزاده و توي تهرون آپارتماناي ده طبقه ميسازن،
رضاي بيچاره هم خل و چل شده و معلوم نيس كجاس،...
و همين طور كه او مي گفت، من در خودم مي شكستم و باورم نمي شد كه سال ها، در نقطه اي از گذشته متوقف شده ام.همه آن خاطره ها و ذهنيت ها، مشمول مرورزمان شده اند، و من نيز. من ديگر آن جوان بيست و چند ساله نبودم كه مي خواست جهاني را دگرگون كند. و همه چيز را فداي ايده هاي خود كرد. و خود را دربدر كرد، و سال ها در يك نقطه از زمان ايستاد. و همچنان ايستاد.
و حالا خودم را مقصر ميدانستم ، در سرخوردگي
دختر خاله ملوك و در آوارگي
رضا ، و در غصه هاي
مادرم ، كه عروس نداشت و نوه نداشت. و يادم مي آيد كه دست به دامن
ماريكا شدم تا چند وقتي كه
مادرم اينجا بود، اداي عروس هاي دوست داشتني را دربياورد. و او كه اصلا زير بار نمي رفت و چقدر سروكله زدم تا توجيه شد. و هنوز كه هنوز است ، وقتي به
ايران زنگ مي زنم،
مادرم سراغ عروس مو طلائي و بالابلند و چشم آبي اش را مي گيرد، و مي دانم كه حتما خاله اي ، عمه اي، كسي آنجاست. و
مادرم حتما با آب و تاب برايش تعريف خواهد كرد كه چه عروس ماهي دارد. مطيع! سربراه! شوهردوست ! مادرشوهرپرست ! كدبانو! نمازخوان! و ... البته نمي داند، كه سال هاست
ماريكا را نديده ام و شوهر كرده است و بچه دارد. آن هم
سه تا.
دفعه بعد كه
مادرم آمد، بايد بگويم
ماريكا را طلاق دادم چون بچه دار نمي شد. و حالا با
ساندرا نامزد شده ام، كه علاوه بر اينكه مطيع و سربراه است، و شوهر و مادرشوهر پرست است، و خانه دار و كدبانو و نماز خوان است، محض رضاي خاطر من، قرآن را هم از بر كرده است. تمت.