××× هنگامی که به بي کرانگی آسمان پرستاره نظر می دوزيم، تخمينی از بی کرانگی نادانی خود به دست می آوريم. اگر چه عظمت کيهان ژرف ترين دليل نادانی ما نيست؛
اما يکی از دلايل آن است. كارل پوپر
××× هر كس بر زبان آرد كه من مؤمنم، او كافر است. و هر كس بگويد من عالمم، او جاهل و نادان است. غزالي - احيا العلوم
مردانه 7 امروز جناب استاد، سر كلاس ، دم بدم مرا به سوال مي گرفت. نمي دانم. شايد حس كرده بود، كه چندان در حال و هواي هميشگي خود نيستم. حتي آن دختر خانم مهرباني كه هميشه لبخند هاي دوستانه اش را بي دريغ نثارم ميكرد، امروز كمتر به جانب بيروح من التفات داشت. يكبار هم استاد، يك نكته حقوقي در باره اسلام مطرح كرد، و دوباره خطاب به من فرمود:
از اين تعبير من راضي هستي؟ و من كه اصلا توجه كامل نداشتم، تقريبا زير نگاه همگان، منفعل و شرمسار، مانده بودم كه چه بگويم، و باز آن لبخند فراخ ، به ياري ام آمد، و توضيح كوتاهي كه استاد فرموده اند مراكز اسلامي همچون كليساي كاتوليك ، از شخصيت حقوقي در اين كشور برخوردارند و الخ. من هم براي اينكه خيطي بي توجهي ام را كمتر كرده باشم، درآمدم كه: بله، اما شخصيت حقوقي آنها فقط مبتني بر ماهيت اداري آنها، به همان گونه كه در اداره ثبت شركتها آمده است، مي باشد، و نه بر پايه هويت مذهبي شان، ضمن آنكه بنده متوجه نشدم كه چرا تعبير مثبت استاد از اين قضيه، بايستي موجبات رضايت مرا فراهم ميكرد. لبخند! همچنين، يك حكايت تاريخي از اجراي قانون در عصر امپراطوري رم، تعريف كرد كه بسيار جالب بود. بايد بيش از اين به ايشان توجه نمود. خواستم كه در كتابخانه كمي صحبت كنيم و يك ساعتي گپ و گفتگو داشتيم در اين مورد كه چرا در كشورهائي مثل ايران، مردم كمتر آشنائي حقوقي دارند. در حاليكه حقوق ( نه قانون) امري بديهي و ملموس است كه انسان از ابتداي تولد ، و بعد از آن در همه مراحل زندگي ، با آن سروكار دارد. در واقع فرهنگ حقوقي، همچون آداب معاشرت، مي بايست مورد آموزش و توجه همگاني قرار گيرد. من، سواي نقش دولت ها ، كه به نسبت استبداد و يا مردمي بودن شان ، در تعميم و فرا افكني اين فرهنگ مؤثر هستند، براي مردم، وظيفه و مسئوليت بيشتري قائل هستم. لبخند نيز، كه اطلاعات وسيعي در تاريخ تكوين و رشد حقوق دارد، همين نظر را دارد. ما در ايران، هنوز هم، بر خلاف ادعاهاي تاريخي ، كه اولين منشور حقوق بشر را نگاشته ايم، بديهي ترين حقوق هم وطنان خويش را ، به رسميت نمي شناسيم. من بارها ، با رنج بسيار، شاهد افاضات نژاد پرستانه روشنفكران ايراني در داخل يا خارج وطن بوده ام. در مجموعه هزاراني در مراسم اعدام
هم نوعان خويش شركت مي كنيم. صداي اعتراض مان فقط وقتي بلند مي شود ( اگر بشود) كه حق خودمان را ضايع شده ببينيم. حالا نگوئيد اين بابا در خارج نشسته است و مي گويد لنگش كن. بيشتر روي سخنم با ايرانيان خارجه نشين است. كه از امكان آگاهي و انتقال آن، به نحو بيشتري برخوردارند. اما همين جماعت كه براي نيل افتخار و حضور در كنسرت
فلان يا بهمان خواننده ، هم وقت ميگذارد، هم انرژي مصرف مي كند، و هم هزينه هاي بعضا كلان را متحمل ميشود. تا عكس هايش را منباب پز دادن، براي فاميل حسرت به دل در ايران روانه كند. در مقابل درخواست انساني يك هموطن، براي كمك به عمل جراحي يك دخترك سه ساله كه در معرض خطر لالي قرار گرفته است، چه مي كند؟ نمي توانيد حدس بزنيد. لابد مي گوئيد، همه را به يك چوب نران آقا! نه عزيز. اين شرح احوال نود در صد ايراني هاي اين طرف است. اين همه تبليغات كذائي نخبگان و مغزهاي فراري هم، پيراهن عثمان سياست است. وگرنه اين بنده كه از نزديك و بطور مستند، حال و احوال اين طايفه را در اكثر كشورهاي اروپائي، تحقيق و تفحص كرده است، به سوز دل خدمتتان عرض مي كند، كه جز معدودي ، الباقي را نه روح مسئوليتي در نهاد است، و نه اخلاق معنوي در بنياد. اين هم از رنجي كه مي بريم.
حواشي × هر كار كردم، نتوانستم ابيات مثنوي جدائي را كنار هم بچينم. اين هم از بيسوادي من در امورات وب است.
× تشكر صميمانه دارم از شيداي عزيز، كه پيام شان، مفرح ذات بود و مشوق ارواح.( بنده و باقي ارواح اين بلاگ)
× براي حاشيه امروز، چند مطلب گوناگون از منابع مختلف برگزيده ام، باب سلايق مختلف:
××× شبلي روزي پيش حلاج آمد و گفت: اي شيخ، راه به خدا چگونه است؟ حلاج گفت: دو گام است. گام اول اين است كه دنيا را به صورت عاشقان دنيا بزني، و گام دوم اين است كه آخرت را به خداوندان آن بسپاري. اخبار الحلاج- ماسينون
××× هيچ رنجي بالاتر از آن نيست، كه انسان بخواهد، در ميان گروهي دروغ گو و سياهكار، راست بگويد، و راست باشد. اسكار وايلد - سالومه ص 130
××× شيخ ما را پرسيدند: مردان خدا در مسجد باشند؟ گفت: در خرابات هم باشند. اسرارالتوحيد-ص 95
××× بهلول را گفتند ديوانگان را بشمار. گفت اين كار دراز مي كشد، من عاقلان را مي شمارم. راغب اصفهاني- محاضرات الادبا- ج 1 ص 59
××× شايد خطرناك ترين انديشه سياسي، آرزوي كامل كردن و خوشبخت ساختن انسان باشد. كوشش براي پديد آوردن بهشت در زمين، همواره دوزخ ساخته است. كارل پوپر
به خاطره عزيزان ××× مثنوي جدائي ××× باز از كهسار دور قصه ها × يك نفر آمد صدا ميزد تو را
يك نفر در من تو را فرياد كرد× بغض ديرين مرا آزاد كرد
يكنفردرمن صدايت كردورفت× درصداي من رهايت كردورفت
باز يادت در سرم آوار شد × خاطرات خفته ام بيدار شد
بازدرمن شعله اي سركش گرفت× واي مردم خانه ام آتش گرفت
باز درشهرخيالت گم شدم× درخيابان وصالت گم شدم
گم شدم دركوچه هاي خستگي× دردوراهيهاي صد دلبستگي
درپي ات هرجاي اين شهرشلوغ× سر زدم حتي به بازار دروغ
سر زدم تا انتهاي يادها× سر زدم تا كوچه ميعادها
دست من بي تودراين بن بستها× ماند تنها با خزان دستها
واي كين نامردم نادردمند× برسرم بي تو چه ها آورده اند
بارها مرگ دلم را ديده اند× بارها برگريه ام خنديده اند
خنده شان دارد زبيدردي نشان× گريه مي گيردمراازخنده شان
صدبهارذوق را سازدخزان × يك گل مصنوعي احساس شان
بي توقلبم رابه غارت برده اند× بي تو روحم رااسارت برده اند
رفتي ازدست من ورفتم زدست× بي تو ميگيرددلم ازهرچه هست
بي توهرجا ميروم ناآشناست× هركجا پا ميگذارم،ناكجاست
رفتي ويادت مراازيادبرد× سال هاي روشنم راباد برد
بي تودرپائيزسردانتظار× گريه كردم همچوباران بهار
گريه كردم گريه تا مرزجنون× گريه كردم تا تكانهاي درون
من غريق اين سرابم سالهاست× تشنه يك قطره آبم سالهاست
تشنه آن روزهاي پاك خويش× تشنه يك تشنه ديدن، همچوخويش
مردانه 6 حسابي از درس و مشق افتاده ام.ديشب حالم حسابي بد شده بود. و بيشتر بياد بيكسي خودم، افتادم. فكر ميكنم آنچه كه ما انسان ها را به هم پيوند مي دهد، بيشتر توجه به نيازهاي
خودمان است، تا توجه به ديگران. اين مقوله انسان، سالها مرا درگير كرده بود. ماحصلش همين آشنائي با ساندرابود، و چند تا آدم ديگر ، كه در زندگي ام، نقشي اساسي
داشته اند. يكي مثل ماريكا كه به اعتقاد من، نمونه انسان كامل است. من اصلا متاسف نيستم كه چرا امثال وي كمياب هستند. زيرا مجموعه شرايط اجتماعي كه الان در اكثر جوامع بشري ، معتبر و جاري هستند، حضور و پيدايش امثال او را برنمي تابند. سال گدشته اعزام شده بودم به هند، براي يك سري تحقيقات جامعه شناسي و خصوصا شناسائي سيستم هاي حقوقي كه در مجموعه هاي كوچك انساني ، معتبر و جاري بودند. بسيار مايل بودم اين تحقيقات در مناطق بخصوصي از ايران انجام مي شد. بهر حال، در جوامع قبيله اي ، بر خلاف تصور عمومي ما، سنت ها و آداب كهن، كمتر نقش مؤثري در قوانين حقوقي داشتند. بلكه همه استناد به قوانين كلي و حاكم بر جامعه داشتند، كه منشا آن، دولت و مراجع رسمي قانونگذاري بود. من همان موقع، مقايسه كوچكي با بعضي جوامع سنتي در جامعه ايران انجام دادم و اميدوار بودم بتوانم راهكارهاي مؤثري براي بعضي مشكلات حاكم بر اين جوامع پيدا كنم. در ايران، بالعكس اين جوامع استناد به قوانين جاري و رسمي ندارند، بلكه دولت در وجوه بسياري، خواسته و ناخواسته بر اين قوانين قبيله اي صحه مي گذارد. نمونه اش قتل هاي ناموسي است، كه در اكثر مواقع، فقط دامان زن ها را مي گيرد. و آخرين قرباني اش، تا آنجا كه من ميدانم، دخترك 17 ساله اي بود كه بدست پدرش به قتل رسيد. من باز هم بر خلاف بعضي ها كه ريشه اين فجايع را در اسلام يا حكومت فعلي مي بينند، بنا بر شواهد معتقدم كه اين قانونمداري قبيله اي ريشه اي كهن و تاريخي دارد، و هم در رژيم سابق به كرات اتفاق افتاده است و هم در جوامع غير اسلامي اجرا شده و مي شود. من سعي ميكنم در يادداشت هاي بعدي بيشتر به اين مطلب بپردازم. به شرطي كه خواننده داشته باشد.
حواشي فكر نكنيد خودستائي مخصوص بشر اين زمانه است. ملاحظه بفرمائيد آقاي رستم الحكما، چقدر از وجود ذيجود خودش، خوشش آمده بوده است:
«حكيم سترگ، فيلسوف بزرگ دوران، عالم آرا، سيدالفلاسفه، شمس الوزراء، زيدةالعلماء، عين الفقهاء، عقيلة العرفا، سلسلة العدالة، قطب الاسلام، آصف العصر، ابوالمعالى، سلطان العرفاء، هر مس صفت، ارسطو كمالات، فيثاغورث سمات...».
به نقل از: محمدهاشم، رستمالحكماء: ديوان اشعار، خطى، ص 74 - 763.
در حاشيه همين الآن تلويزيون برنامه هاي عادي خود را قطع كرد و اعلام شد كه پرنس كلاوس شوهر ملكه هلند در سن 74 سالگي درگذشت است. آدمي انسان دوست و هنرشناس بود. خوشبختانه اين ملت، مثل ما ايرانيها مرده پرست نيست. و قدر اين مرحوم را در همان زمان حيات ميدانست. تا فردا چه مراسمي داشته باشيم.
در حاشيه اين هم چندتا آدرس احتمالا بدرد بخور در باره هلند:
× خانواده سلطنتي هلند × يك گل كار هلندي، تصوير يك دختر افغاني را تماما با گل، در دو حالت قبل و بعد از جنگ نقاشي كرده است. بسيار زيباست.
× كمي هم گل هاي معروف هلند را سياحت كنيد.
× اين هم تصوير يك پسربچه متوفي بسال 1300 كه از طريق شناسائي DNA دوباره سازي شده است.
مردانه 5 امروز متوجه شدم كه تمام طول هفته، پايم را از خانه بيرون نگذاشته ام. اوضاعم كاملا بهم ريخته است. اين هم از آخر و عاقبت خارجه نشيني.! بايد بروم سري به بنبزنم و كمي درد دل كنم. اين پيرمرد هم شده است، هم صحبت معنوي ما.
در اين چند ساله اخير، مثل كوليها زندگي كرده ام. پارسال، تصميم داشتم زن بگيرم. بلكه زندگي ام سروسامان بگيرد. تا مرحله نامزدي هم پيش رفتم. بعد پشيمان شدم. بيچاره دخترك چقدر آه و نفرين كرد. گاهي فكر ميكنم همه اين اوضاع ناشي از اين است كه نمي توانم به ايران بروم. براي همين روزبروز احساس ميكنم از ريشه هايم جدا ميشوم. تصوير فاميل، شهر زادگاهم و همه كودكي ام، روز بروز كم رنگ تر ميشود.
دلم ميخواست الآن در هواي شرجي آبادان پرسه ميزدم. مي رفتم با بچه ها سر لين 1 پاتوق مي انداختيم و براي همديگر لاف مي آمديم. راستي يك شعر زيبا در باره آبادان داشتم كه اگر پيدايش كردم، برايتان مي نويسم. برايتان؟ اين بلاگ نويسي هم، حداقل حسن اش اين است كه آدم خيال برش ميدارد، كه يك عده نوشته هايش را ميخوانند. من اين حرفها را كه به ساندرانمي توانم بزنم.حالي اش نمي شود كه. بيچاره وقتي احساس ميكند، غم دارم، ميرود يك فنجان قهوه درست ميكند، و مي نشيند روبرويم.
دستهايم را ميگيرد و ميگويد: نادي...نادي... بالاخره درست مي شود.
اما هم او و هم من. هر دو ميدانيم، آن دنياي بزرگي كه در من خراب شده است. به اين سادگي ها درست نخواهد شد.
فقط غصه ام اين است كه مبادا ديگر آبادان را نبينم.