آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند.......آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
 
 
 



This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.










 
Saturday, October 05, 2002
 
مردانه 4
امروز باراني است. يكي دو ساعت هم آفتاب رو نشان داد، ميروم بيرون خانه كمي نور خورشيد را حس كنم. كه مي بينم مارتين با يك دختر خانم جوان از ماشين پياده شدند. با يكي از دوستانشان در همين نزديكيها قرار داشته اند و آمده بودند سري هم به من بزنند. مي آئيم تو و به اندازه يك چاي خوردن مي نشينند، كمي گفتگوي متعارف و مي روند.
ساندرا خانه نيست. رفته است خرونينگن تا شب هم برنمي گردد. بهترين فرصت بود ، براي بار گذاشتن يك كله پاچه، كه دير به فكرش افتادم.
مرد باراني تصميم گرفته است، يك هفته تمام با كسي حرف نزند. من هم بايد بروم شام درست كنم. فعلا خدا حافظ.

 
زنانه 1

بالاخره طلسم بسته زنانه هم شكسته شد. راستش خودم هم مانده بودم چه بنويسم. يعني اينكه اساسا من، كه تمام شناخت و آگاهي ام از ايران، فقط و فقط به نادي منتهي ميشود. و حتي اين كشور را، عليرغم علاقه زيادم، هنوز نديده ام، چگونه مي توانم با خوانندگان احتمالي اين مطالب ارتباط ايجاد كنم؟ بعد فكر كردم، نوعي از ايده ها و احساسات مشترك در همه زنهاي دنيا، جداي از محيط رشد اجتماعي آنها وجود دارد، كه مي توانند براي همه آنها، اشنا و قابل طرح باشند.
بالعكس نادي معتقد است، كه من بهتر است مطالبي را عنوان كنم كه از ديدگاه يك زن غربي و يك زن ايراني، دقيقا در تضاد با يكديگر هستند. مثلا نوع نگاه زنان ايراني به مسئله آزادي، روابط عاطفي، جايگاه حقوقي آنها در جامعه، و دهها نمونه ديگر، كه تفاوت و تضادهاي عميقي ، با نوع نگرش ما دارد.
كشور ما هلندتا حدود بسيار زيادي، از نظر خارجي ها زنانه است. اين نظر ناشي از آن است، كه زنان در همه عرصه هاي اجتماعي حضور آشكار دارند. اين از نظر خارجيها، امري غيرمتعارف و گاه عجيب مي نمايد. اما من فكر ميكنم، كه در اينجا مردها هم، به نسبت مساوي از اين فرصت ها استفاده ميكنند. ما، يا لالقل اكثريت جامعه، نگاه جنسي به مرد و زن نداريم. و نگرش انساني را جايگزين آن كرده ايم. اين تحول البته، فرآيند يك سري كشمكش هاي طولاني در تاريخ و فرهنگ اجتماعي و سياسي ما بوده است. كه به نظر من هر جامعه اي به ناچار اين مسير را طي خواهد كرد.
به نظر من، يكي از راههاي اساسي رسيدن به تساوي زن و مرد، قبل از آنكه از طريق تغيير در قوانين حقوقي ، ايجاد شود، نيازمند تغيير جدي در ديدگاه ها، و باورهاي مردم جامعه است. و گرنه من شخصا با تعدادي خانم ايراني در اينجا برخورد داشته ام، كه عليرغم برخورداري از حمايت هاي قانوني اين كشور، اجازه مي دهند كه شوهرانشان، به انواع مختلف آنها را آزار بدهند، و به آنها اهانت كنند.
بهر حال فكر ميكنم براي شروع مطلب، كافي باشد. از خوانندگان احتمالي و همچنين از نادي براي ترجمه اين مطالب، تشكر مي كنم. ساندرا


Wednesday, October 02, 2002
 
مردانه 2

براي سارا
بوي تو مي آيد
از انتهاي نخل جزيره
بوي شكفتن شرجي ، بر روي انگشتانت.
با من بگو اي يار
عشق از كدام سمت مي وزد؟
تا بادبان برافرازم.
جهاز راهي درياست.
و جاشوان، در انتظار من.
من مي روم، و گيسوان تو
در نيمروز بدرقه، به اهتزاز نيست.
شايد،
روزي كه بازگردم،
با گوشواري از ياقوت،
عروس سوم شيخي باشي،
در انتهاي جزيره !


Tuesday, October 01, 2002
 
مردانه 1
قرار گذاشته ايم كه من مردانه ها را بنويسم ، و ساندرا زنانه ها را. اگر چه فارسي نوشتنش چنگي به دل نمي زند. و زحمت نوشتن البته به گردن من افتاده است.
مرد باراني امشب حال نداشت. با اينكه هيچ وقت نمي شود فهميد كه كي حال دارد، و كي نه؟ اما خودش ميگويد كه حال ندارد. سر شب چندتا از دوستان آمده بودند، و كمي گپ و
گفتگو از هر دري. و صد البته قضيه اين وبلاگ هم، از موارد بحث بود. نلي شديدا به رگ زنانگي اش برخورده بود، و كم مانده بود كه همان اتهامات هميشگي اش
به مردانه هاي ايراني را تكرار كند، كه ساندرا، قال قضيه را كند، كه از اول هم قرار نبوده است وبلاگ چندان مردانه باشد، و از اين قبيل. و حتما به نوبت زنانه نويسي هم خواهد
شد. من سرشب يادم نبود، اما فردا حتما به نلي خواهم گفت: كه تو را سننه. تو كه نه فارسي حرف ميزني نه حالي ات ميشود.
كاش مرد باراني حال داشت ، و داستان خلقت اش را ادامه ميداد. حالا كه چنين نيست، من مردانه ام را با كمي معرفي آغاز ميكنم.
من، خودم هستم. نه بيشتر. درس هم ميخوانم. و با ساندرا زندگي ميكنم. نلي خواهر كوچك اوست، كه هم درس ميخواند ، هم مدل است. رابطه اش با من
بر مبتاي موقعيت، متغير است. اما بيشتر اوقات سربه سر هم ميگذاريم. كه در نهايت من مجبور ميشوم يا جور سينمايش را بكشم، يا به مك دونالد برويم. فقط به اين خاطر كه من
چند سالي بزرگتر هستم. و به خيال خودم مرد هم ميباشم. وگرنه از نظر او و حتي ساندرا، مردانه و زنانه، توهمات عقب مانده اي بيش نيستند.
ساندرا بي طاقت مي پرسد: نادي چي داري مي ناويسي؟ ميگويم دارم بدگوئي خواهرت را ميكنم. ملت ايران بايد بداند، من از دست شما خواهران اروپائي
چه ميكشم. ساندرا انگار كه باورش شده باشد، اين قضيه براي ملت ايران مهم است، كمي توي رختخواب نيم خيز ميشود، و ميگويد: پاس آزيزام زياد باد نانويس.
ميگويم نه، كم بد مينويسم. و بعد ميپرسم: راستي، اجازه هست كمي هم راجب به پدر مادرت بنويسم.
ميگويد: نه. خودام مينويسم. تو از مال خودت بنويس.
فعلا تا همين جا را داشته باشيد. فردا بيشتر خواهم گفت.


Monday, September 30, 2002
 
مردانه؟

 

من مرد باراني هستم. يعني از خيلي سالها پيش مرد باراني بودم. و ميخواهم براي شما از باران بگويم. باران چيزيست در معني آب. آنجا كه من زاده شدم، باران نه از آسمان، كه از
زمين ميباريد. من از پيش زادگان قبيله ام بودم. پدرم كهن مردي بود، كه در روز ميلادم، هزار ساله مي نمود. و مادرم از قبايل دوردست بود، كه هيچكس راز يافتنش را نمي دانست.
او به زباني ديگر سخن ميگفت. و پدرم تنها كسي بود كه با او سخن ميتوانست. آن روز كه من زاده شدم، پدرم با زخمي در پا، از مصاف دشمنانش برميگشت. و مادرم در حضور
كين توز عمه هاي فراوانم، درد مي كشيد.
من در لحظات اول باران، زائيده شدم. عمه هايم هر يك بر من نامي نهادند. و مادرم، به زبان بيگانه خويش، نام مرا، باران نهاد. اما پدرم، كه با زخمي خونآلود، به سختي بر من
مي نگريست، با همان زبان گفت: نه، نام او آتش است.
و هفت روز تمام، قبيله من، و تمام قبايل هم عهد، به شادماني و رقص برخاستند.

 


$...................COPYRIGHT MARDANEH 2002